Wordpress Themes

آرامش پیش از طوفان

هر جمعه حس غریبی می آید انگار آرامش قبل از طوفان باشد و هر شنبه انتظار یک اتفاق جای این حس غریب را می گیرد گو این که هیچ خبری هم نباشد. کلافه می شوم و میان این غوغای بی انتهای درونی تنها راه این است که خود را بسپارم به موسیقی بلکه آرام و قرارم بدهد. سررشته ای در موسیقی ندارم و سواد موسیقیایی چندانی هم اما هنر شنیدنش را به وفور دارم تا حدی که مستم کند و پروازم دهد

این جمعه و شنبه اما معجون عجیبی از صدای ناظری و شعر شفیعی کدکنی مدام با من است و با شنیدنش میان موجی از خشم و حسرت و اندوه و عصیان غوطه ور می شوم و غلت می زنم. سفر عسرت با صدای شهرام ناظری و نوای ساز فرخزاد لایق که دو سال پیش در فرانسه اجرا شده اما اینطور که گفته می شود به دلیل اشعار بودار!! در ایران مجوز انتشار نگرفته. باز جای شکرش باقی است برای ما که در پی اشعار بود دار و گاهی طعم دار می گردیم بیرون از قفس سانسور وطنی و به یاری ابداعات تکنولوژیک راهی باز شده تا به شیوه ای غیر قانونی از شنیدن چنین کاری لذت ببریم! این آلبوم از طریق یکی از دوستان که هیچ لذتی از این نوع موسیقی نمی برد به دستم رسید و هنوز خودش نمی داند که چه لطف بزرگی در حقم کرده.

این مطلب هم یادداشتی است در همین رابطه که خواندنش بی تردید خالی از لطف نخواهد بود

شعر این قطعات از مجموعه “در میان باد و باران” شفیعی کدکنی که به م. آزاد تقدیم شده انتخاب شده. خلاصه ی داستان این که به سحر واژه های ناب این شعر و نوای بی بدیل این موسیقی و گرمی آواز ناظری دو سه روزی است که با یک کلیک چشمانم را می بندم و آماده می شوم برای پرواز

درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد

درین شب ها که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان میکند هر چشمه ای سر وسرودش را

چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که می خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می فهمی زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را

بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنود از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند

بمان تا دشت های روشن آینه ها گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری که می گرید به باغ مزدک و زرتشت

تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد ز جام و ساغر خیام

درین شب ها که گل از برگ و برگ از باد و ابر از خویش می ترسد

و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

وحشت در شهر

از هر میدانی در این شهر که بگذری نیروهای امنیتی سیاه جامه که با کلاه های کج و چهره های عبوس قرار است چند روزی مانور امنیتی آرامش اجتماعی بدهند همه جا را قرق کرده اند. قدرت نمایی عجیبی است.. از کنارشان که رد می شوی به خودت شک می کنی ! راستی دلیل حضور ارتش در یک کشور غیر از حفظ استقلال و حاکمیت ارضی مملکت در برابر تهدیدهای خارجی است؟ و پلیس در یک کشور مگر غیر از حفظ آرامش و نظم در جامعه کار دیگری هم دارد؟ پس چرا این همه نیرو در مقابل ما شهروندان صف کشیده اند و حضور خود را به رخمان می کشند .. سایه ی وحشت به وضوح در شهر گسترده شده و این انکار شدنی نیست .. پچ پچه ها همه جا هستند از شایعه ی خنثی کردن بمب در حوالی برج میلاد تا نزدیک شدن روز دانشجو و مانور قدرت پیش از انتخابات. پشت پرده چه می گذرد کسی نمی داند .. هر چه هست بی تردید وقتی حکومتی دست به قدرت نمایی در این ابعاد می زند که شهروندان را نه در کنار خود بلکه رو به روی خود بداند. آیا شهروندان تهرانی در مقابل حاکمیت هستند؟ آیا حضور روزانه ی 13 میلیون آدم گرفتار در تهران بزرگ که بیکاری اعتیاد و مصائب اقتصادی توان از کفشان ربوده تهدیدی بالقوه برای حاکمیت است؟

پشت پرده ی حضور گسترده و غریب نیروهای امنیتی هر چه هست فضای شهر را چنان دلگیر کرده که اگر مجبور نباشی محال است به بیرون رفتن از خانه تن بدهی! راستی برای این حضور عجیب و رعب آور در سطح خیابان ها چقدر برنامه ریزی شده؟ چقدر هزینه شده ؟ این هزینه ها از جیب بیت المال است برای ترساندن مردم .. تمام این ها نماد چیست؟
زبانم لال شود اگر گفته باشم میلیتاریزم.. اما کافی است به اتوپیایی که این جماعت به دنبال آن است فکر کنی تا واژه ها در ذهن جان بگیرند و جولان دهند: مانور امنیتی آرامش اجتماعی… دوربین های مدار بسته در سراسر خیابان ها … امت واحد اسلامی … حاکمیت یک دست و ایدئولوژیک … التزام عملی به ولایت مطلقه فقیه … گزینش نیروی انسانی متعهد و دلسوز نظام در ادارات و نهادها .. روزنامه هایی که باید یکی پس از دیگری به محاق توقیف بروند و رسانه هایی که تنها اجازه دارند زبان در ستایش قدرت بگشایند .. ملت سر به راه و فرمان بردار.. زبانم لال شود اگر گفته باشم توتالیتاریزم
نسیم شمال باز می خواند
دست مزن .. چشم! ببستم دو دست
راه مرو .. چشم! دوپایم شکست
حرف مزن .. قطع نمودم سخن
هیچ مگو .. چشم! ببستم دهن
هیچ نفهم این سخن عنوان مکن
خواهش بی فهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
حالا که قوای دولتی در مانور دادن سنگ تمام گذاشته اند کاش مانوری هم برای تامین و برنامه ریزی مسائل معیشتی مردم که اقتصاد رو به فروپاشی این مملکت توان از کفشان ربوده داده می شد . کاش تیم های برنامه ریزی مدیریت بحران فزاینده ی اقتصادی در اتاق فکر دولت هم شکل می گرفت . مانور اقتصادی دولت البته در راه است که به احتمال قوی و به پیش بینی اقتصاد دانان نتایج آن را هم با تورم لجام گسیخته ای که طرح پیشنهادی تحول اقتصادی دولت احمدی نژاد در پی دارد خواهیم دید.

مردم آزاری تحت وب

همکار محترم از در میاد تو و سلام و علیک کوتاهی و بعد می گه تو اورکات ادت کردم. می گم اشتباه می کنی من اورکات نیستم اصلن و اصولن تو اینطور مجامع و کلن وب 2 حضورم خیلی خیلی خیلی کمرنگه ! می گه نه بابا خود خودت رو اد کردم باز تاکید می کنم که من اورکات نیستم و می گه ثابت کردن این که هستی کاری نداره و به سرعت برق و باد پروفایل مربوطه رو باز می کنه و من در کمال تعجب و در حالی که به جای دوتا شونصد تا شاخ روی سرم داره سبز می شه عکس خودم رو می بینم با لینک همین وبلاگم رو ! وا میرم روی صندلی و پروفایل این آیدای بدلی رو با دقت می بینم! 63 نفر با بدل من توی اورکات دوست هستن. سه تا از عکسام که توی گوگل می شه به راحتی پیداشون کرد و عضو چند تا گروه هم هستم که عناوین گروه ها به علاقمندی ها و فعالیت های من خیلی نزدیک هستند و چهارتا ویدئو که اصلن به حال و هوا و روحیه ی من نزدیک نیستند! محسن چاوشی!! گلشیفته فراهانی !! خلاصه یک پروفایل عجیب و غریب از آیدای بدلی که من هم بهش دسترسی ندارم! این موضوع از دیروز فکرم رو مشغول کرده و این کسی که نمی دونم کی هست به مسیجی هم که فرستادم هنوز هیچ جوابی نداده.

این آدم که بدون تردید به مشکل اعصاب و روان دچاره با اسم من و با لینک وبلاگ من با آدم ها دوست می شه هر چند که مطلب ناجوری هم ننویسه اما این کار بدون تردید سوء استفاده از هویت یک فرد دیگه هست. قسمت جالبش این بود که توی دوستانی که اد شده بودند پروفایل تقلبی فرناز سیفی هم اد شده ! و نکته ی دیگه این که این فرد احمق پروفایل همکار من رو هم اد کرده یعنی این که از روابط کاری من هم اطلاع نسبی داره.

بی اخلاقی هایی که گاه و بیگاه توی دنیای مجازی دیده می شه واقعن آزار دهنده هستند. اینجا به همون نسبت که کسی مجبور نیست خودسانسوری کنه و جایی برای گفتن و شنیدن و تبادل نظر هست آدم های حقیر پشت نقاب هم هستند که مکانی برای تخلیه عقده ها و شرارت هاشون پیدا کردند. این مشکل برای کسی با هویت واقعی خودش بنویسه نمود بیشتری پیدا می کنه. من از مدت ها پیش به خاطر همین مسائل کامنت های وبلاگم رو غیر فعال کردم. تو مسنجر آنلاین نمی شم، تو وبلاگ کسی هم کامنت نمی گذارم و خلاصه سعی کردم دور خودم یه دیوار شیشه ای بکشم که از این مردم آزاری ها گزند کمتری بهم برسه اما دنیای مجازی هزار و یک ترفند برای بی اخلاقی در اختیار کسانی می گذاره که بخوان به حریم خصوصی آدم ها تعرض کنند.

ما آدم های واقعی هستیم با هویت واقعی و فضای سایبر از نظر من تنها ابزاری هست در خدمت دنیای حقیقی ما. با هجوم به دنیای مجازی خلق و خوی واقعی آدم ها اینجا جنبه های آشکارتری پیدا می کنه و قواعدی نانوشته هستند مرز بین اخلاق و بی اخلاقی رو کاملا مرئی می کنند. حریم خصوصی آدم ها در فضای مجازی حریم واقعی هست نه مجازی.. امنیت روانی آدم ها اینجا هم دستخوش هجوم هست و ارتباطات دنیای مجازی که مرزهای جغرافیایی رو پشت سر گذاشته گاهی وقت ها حریم خصوصی آدم ها رو هم نقض می کنه ! دیروز از این موضوع خیلی عصبانی بودم ولی امروز که بهش فکر می کنم می بینم چیزی جز حقارت پشت این اقدامات کثیف نیست و ضمن این که باید جلوی این طور سوء استفاده ها رو به سرعت گرفت اما اونقدر بی ارزش هست که نباید بهش بیش از حد بها داد.

پی نوشت

وب سایت تغییر برای برابری کاندیدای ویژه ی گزارشگران بدون مرز در مسابقه ی بین المللی دویچه وله هست . وب سایت تغییر برای برابری تا به حال 16 بار فیلتر شده و چهار نفر از یاران کمپینی ما هم به خاطر نوشته هاشون در سایت تغییر و زنستان چند وقت پیش از طرف دادگاه به 6 ماه حبس تعزیری محکوم شدند.

برای رای دادن هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم :) اینجا می تونید به سایت تغییر برای برابری رای بدین

هوای حوصله برفی ست

بالاخره اولین برف زمستونی روی کوه های شمال تهران نشست و سفیدیش رو به رخ برگایی که هنوز سبز سبز هستند کشید.. چقدر دلم می خواست برم اون بالا میون برفا.. روزهای بد بی حوصلگی هستند این روزها و البته چه می کنه این صدای افسانه رثایی و ساز علیزاده.. ای همه گلهای از سرما کبود خنده هاتان را که از لب ها ربود؟ چند روز پیش پویان پیشم بود و مثل همیشه بودنش بهانه ی خوبی بود برای بیرون رفتن. عاشق فیلمه و همیشه اطلاعات دست اول از آخرین فیلم های روز در حد باورنکردنی داره .. گاهی وقت ها به دنیاش حسودیم می شه به رویاهای شفاف و زیباش که مثل رویاهای مامانش رنگ پریده و یاس آلود نیستند.. به بهانه ی فیلم هایی که می خواست منو کشوند بیرون از خونه و چشم به هم زدنی سر از شهر کتاب درآوردیم. اون با فیلم ها مشغول شد و من میون کتابا حسابی چرخیدم. کتابی از اکبر اکسیر رو دیدم که روش نوشته بود برگزیده ی کتاب سال حوزه هنری منتخب کتاب سال جمهوری اسلامی.. راستش همین دو خط چنان موج منفی بهم داد که رغبت نکردم ورق بزنم اما آقایی که اونجا نشسته بود شدیدا توصیه کرد که برش دارم و اطمینان داد که پشیمون نمی شم.

تقریبن تمام شعرهای کتاب مثل همین یکی هستند که پشت جلدش زده بود
بهزیستی نوشته بود
شیر مادر، مهر مادر ، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا، نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت
گوساله بتمرگ

بقیه شعرها هم در همین حوالی طنز تلخ می پلکند که در بیشتر قطعه ها تلخی به طنز می چربه. مثل این یکی که اسمش گالوانیزه است

شاعران دروغ می گویند
باران اصلا شاعرانه نیست
آنها هی تبلیغ می کنند زیر باران برویم
و خود مثل گربه ، کنار شومینه می خوابند
دو هفته است بستری هستم
این باران لعنتی ، شعرم را آبکی کرده
اگر به شمال می آیید به جای دفتر شعر
چتر و پنکه و پشه بند بیاورید
و کمی سوژه برای تابلو های اتاق خالی
اینجا قورباغه هم زنگ می زند

شعرهای اکبر اکسیر بهانه ی خوبی بود که با پویان کلی بخندیم اما امروز هر چی می خونم از هیچ کدام از این شعرها خنده م نمی گیره.. اشکال از حال و حوصله ی منه یا شعرهای اکبر که اکسیر نیست؟ اما این یکی شعرش خیلی بهم چسبید

قلبم صدای سگ می دهد

از تنگی دریچه

گربه ای ناگهان جست می زند

من می ترسم

و هر 8 ساعت

یک عدد پروپرانولول 40 گم می شود

این خبر قابل توجه کسانی که با خوش خیالی تمام لغو و توقف اعدام کودکان در ایران را باور کرده و با هیاهوی بسیار از این ماجرا نوشتند!
صبح هشتم آبانماه ، غلامرضا . ح ، جوان 19 ساله اي كه در سال 85 فردي را با ضربات چاقو به قتل رسانده بود به دار مجازات آويخته شد.

بله اصل ماجرا همین است که برای خواباندن سر وصداهای بین المللی و ظاهر سازی از تریبون های مقامات رسمی دولت اعلام می شود که اعدام کودکان بر اساس بخشنامه ی رییس قوه قضائیه متوقف شد و قضات محترم همین دادگستری تحت امر ایشان کودکانی که در انتظار حکم اعدام هستند را با عبور از مرز 18 سالگی به پای چوبه ی دار می فرستند.

بخشنامه چاره درد نیست قانون باید عوض شود و در این میان آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

ناب ترین کلام پدرانه برای دختری در بند

کاش عشا می توانست این سطور را بخواند .. کاش این سطور را کسی به او می رساند که بخواند و تردید ندارم این روزهای پر از پرسش و اضطراب و رنج میان آن چهار دیواری را سبکبارتر می گذراند.. برای رنج های زنی برابر خواه که در بند است چه پاداشی عظیم تر از این حمایت و عشق والای پدری که می شود به شانه هایش تکیه کرد و آسود.. می شود به او تکیه کرد و پرشور تر ادامه داد
سر احترام فرود می آورم در برابر این حس ناب پدرانه
بغض در گلو شکسته ات با هق هق گریه‌هایت از پشت تلفن، گرچه سیلابی را از چشمانم سرازیر کرد،اما اشک شوقی بود از اینکه عشای کوچکم را بسان پهلوانی گرز آفرین و قهرمانی بی‌ همتا محصور در حصاری استوار و پرجمعیت از دوران گذشته بجامانده می‌‌دیدم،چنان توانی‌ به من بخشید که خود را جوانی‌ بس نیرومند پنداشتم.

این شیرزن که اکنون در قفس به غرش نشسته ، سمفونی بزرگی‌ را می نوازد که عالمی را به رقص خواهد آورد و من را چون فرشته‌ای سبکبال در آسمان آرزوهایم به اوج خواهد برد.
به امید رهایی هر چه زودتر تو
پدر نگرانت

بانک توسعه صادرات و تحریم آمریکا

 

از برنامه های تحریم علیه ایران هیچوقت حس خوبی نداشتم اما این تحریم نمی دونم چرا اینقدر به دلم چسبید!! فکر کنم آه من دامنشون رو گرفت! کم کم دارم سر در میارم که چرا نباید امثال من در اون فضا کار می کردند آقایان برج نشین بانک توسعه صادرات. دارم به دارائی های ملت ایران فکر می کنم که حالا در آمریکا بلوکه شدند و از این بابت واقعن تاسف می خورم. بودجه های کلانی به این بانک از طرف دولت تزریق می شد که آخرین موردش کمک 5 میلیارد دلاری دولت به این بانک به منظور توسعه صادرات غیر نفتی بود و خبرش در وبسایت خود بانک توسعه منتشر شده.

 

خبر شهاب نیوز : به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز به نقل از آسوشیتدپرس، وزارت دارائى آمريكا روز چهارشنبه با انتشار بیانیه‌ای اعلام كرد كه بانك توسعه صادرات ايران را تحريم کرده است. این بیانیه تاکید می‌کند که حساب‌هاى بانكى و دارائى‌هاى احتمالی «بانك توسعه صادرات» ایران در آمريكا بلوکه خواهد شد و شرکت‌ها و شهروندان آمريكای حق هیچ گونه معامله یا همکاری با این بانک را ندارند.

از دانشگاه نورتریج کالیفرنیا تا بند 209

اولین تصویری که باشنیدن نام عشا در ذهنم خودنمایی می کنه همین لبخند و صمیمیتی هست که در نگاهش موج می زنه .. همراهی گرمش با دوستان کمپینی در این مدت که مهمان ایران بود مثال زدنی بود. اولین بار که عشا رو دیدم روزی بود که دادگاه خودم برگزار شد و به من اینطور معرفی شد:”یکی از بچه های کمپین کالیفرنیا که برای تحقیق در مورد پایان نامه اش به ایران اومده.” دغدغه های مشترک و نام کمپین همیشه بهانه ی ساده و خوبی هست که حضور هر فرد تازه در جمع ما رو تبدیل به حضوری صمیمانه می کنه و حضور همدلانه ی عشا در جمع بچه های کمپین تهران در این مدت حس خوبی به ما می داد.
تلاش بیهوده ای می کنم که برای یک لحظه خودم رو به جای مادر و پدر عشا بگذارم که با چه اضطرابی این روزها و شب های بی خبری از عزیزشون رو سر می کنند و با شروع هر روز تلاششون برای گرفتن توضیح کوتاهی در مورد اتهامی که به دخترشون وارد شده از دادگاه انقلاب بی نتیجه می مونه. اما همون روال همیشگی که در حال بازپرسی هستند و باز هم هیچ مقامی پاسخ گو نخواهد بود تا این روزهای پر از انتظار و التهاب طی بشن و دست کم توضیحی داده بشه که چرا و به چه دلیلی و یا ارتکاب به چه جرمی عشا باید در زندان اوین باشه. حداقلی ترین حقی که بر اساس قانون همین مملکت بی سر و سامان باید در اختیار عشا قرار بگیره حق ملاقات با خانواده و وکیلش هست در حالی در این مدت بیش از چند تماس خیلی کوتاه نداشته.

کمپینی های زیادی در دو سال اخیر بازداشت شدند. به شنیدن نام اوین تقریبا عادت کردیم که هر از گاهی یکی از بچه ها برای یک تور تحقیقاتی زنان سر از اوین در میاره .. اوایل که بند عمومی بعد بند مالی و بعد از یه مدت نگهداری موقت در بازداشتگاه نمور و کثیف وزرا و حالا عشای عزیز ما که مستقیم بدون هیچ توضیحی به خود و یا خانواده ش منتقل می شه به بند 209 اوین!

دوستانمون در کمپین کالیفرنیا با استادهای دانشگاه عشا مصاحبه کردند + و + نکته ی جالب در این مصاحبه ها تعجب استادان عشا از نحوه بازداشت او بود که یک بار دیگه به من یادآوری کرد حقوق ما زنان در ایران با حقوق زنان در سایر کشورهای این کره ی خاکی چقدر متفاوته!
شیوه های برخوردشون انگار عوض شده اما حکایت همان حکایت قدیمی مقابله با زنانی هست که برابری طبیعی ترین و اولین خواسته شون هست ولی هر روز باید نیروی بیشتری رو صرف مقاومت و عبور از سدهای عجیب و غریب کنند. تلاش برای مطالبه کردن سهم برابری خواهانه از عرصه ی عمومی اگر بهانه ای بود برای این که این فضا رو از برابری خواهان دریغ کنند حالا کار به تعرض به عرصه ی خصوصی و خانه ها کشیده . این بازداشت نامتعارف و عجیب باعث نگرانی همه شده و برای هر کدوم از ما که شنیدیم باور کردنی نبود: تعقیب در اتوبان و توقف ماشینی که مرتکب خلاف رانندگی هم نشده بعد بازرسی منزل با حکمی که از پیش در جیب ماموران امنیتی بوده و در نهایت ضبط و توقیف کامپیوتر و فیلم هایی که برای پروژه ی پایان نامه دانشگاهش گرفته بود.
نوشته ی زیبای عشا از مراسم مهرگان سال گذشته در کالیفرنیا: میان ماه من تا ماه گردن

توقف اعدام کودکان : بخشنامه چاره ی درد نیست

خبر بخشنامه ی اخیر رئیس قوه قضائیه در مورد توقف مجازات اعدام کودکان در ایران و تبدیل مجازات اعدام به حبس ابد رو همه شنیدیم.
با وجود این که دوست دارم و از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق واقعن بیفته اما باز هم این بدبینی لاعلاج دست از سرم بر نمی داره ! به هر حال من چندان خوش بین نیستم از بس که رو دست خوردیم از این بخشنامه ها. برای یه بخشنامه ی اداری که معلوم هم نیست قابلیت اجراییش در مقابل استقلال قاضی چقدر باشه سروصدای زیادی شد اما تا وقتی که این بخشنامه طبق درخواست مقامات حقوق بشری به صورت قانون در نیاد نمیشه به ضمانت و قطعیت اجرای اون امیدی داشت.
یادمون نرفته که بخشنامه سال 81 رئیس قوه قضائیه در مورد منع اجرای مجازات سنگسار هم جزو همین بخشنامه ها بود اما قاضی به صورت خودسرانه و کاملا قانونی اجراش کرد. چند وقت پیش از فردی که در جریان ماجرای سنگسار جعفر کیانی در تاکستان بود و هنوز هم با دادگستری تاکستان و قزوین مرتبط هست از سرنوشت تخلف اداری قاضی اسحابی پرسیدم و در کمال تعجب شنیدم که قاضی مربوطه ترفیع هم گرفته و همچنان به ترکتازی در صدور حکم مشغول هستند!

خلاء های قانونی یک بخش عمده ی اجرای مجازات اعدام برای کودکان در ایران هست اما روی دیگه ی سکه فرهنگ مردمی هست که وقتی درچنین شرایطی قرار می گیرند تنها راه آرام کردن خودشون رو گرفتن انتقام و دیدن قاتل روی چوبه ی دار می دونن. و یا این که برای بخشیدن و گذشتن از خون مبالغ هنگفتی رو مطالبه می کنند. این مساله ی ساده ای نیست و تا وقتی این فرهنگ درست نشه کار زیربنایی در این مورد انجام نشده، هر چند که به دلیل زمان بر بودن پروسه ی فرهنگ سازی تنها راه گره گشا در شرایط فعلی که طبق آمار مقامات بین المللی 130 کودک زیر حکم هستند شاید اصلاح قانون باشه .

به عنوان یک ایرانی از این که کشورم در اعدام کودکان در دنیا صدر نشین هست ابراز انزجار می کنم! اما این ماجرای صدور بخشنامه بیشتر از اون که یک رفتار صادقانه از دستگاه قضایی باشه به نظرم یک برخورد کاملا سیاسی و محافظه کارانه در مقابل مراجع بین المللی هست که سرو صدای این آبروریزی رو کمتر کنند! مگر نه این که حکم استیذان کودکان بدبختی که در چند سال اخیر اعدام شدند رو خود رئیس قوه قضائیه امضا کرده؟ چطور شد که همزمان با درخواست دیده بان حقوق بشر از سازمان ملل و به دنبال نشست و مذاکرات سه روزه دولت‌های عضو سازمان ملل متحد درباره حقوق کودکان که در برگزار شد یاد اعدام کودکان افتادند؟

تکمیلی و مرتبط
کاملن بی ربط

از مچ گیری متنفرم ! بهتر نیست آدم ها به جای این که صبر کنند که یکی یک کار مثلن اشتباه رو تا آخر انجام بده و درنهایت متهمش کنند و به اصطلاح مچش رو بگیرند رفتار متمدنانه تری در پیش بگیرند و با حسن نیت نظر و انتقادشون رو مطرح کنند تا از هزار و یک سوء تفاهم احتمالی جلوگیری بشه؟ این جور به اصطلاح مچ گیری ها رو نوعی شارلاتانیسم رذیلانه و ضد اخلاق می دونم که متاسفانه این روزها زیاد شاهدش هستیم. به همه حکم های ناعادلانه ی دنیا عین آب خوردن معترض می شیم و دست کم حقوق متهم رو برای دفاع از خودش اولین و طبیعی ترین حق می دونیم اما این فرصت رو به سادگی از نزدیک ترین دوستمون دریغ می کنیم و بدون این که حرف هاش رو بشنویم حکمش رو هم صادر می کنیم!

چند روزی هست که این دلشوره ی لعنتی رو هیچ دارویی تسکین نداده! تو دلم رخت که نه لحاف کرسی می شورن انگار! کاش فقط یه حس ساده باشه !

اتحاد بر ضد ایران هسته ای

وب سایت اتحاد بر علیه ایران هسته ای


نیروگاه بوشهر هم در حال راه اندازی نهایی است ..

این که صلح آمیز هست یا نیست شرح اش خیلی جاها هست اما این تصویر دل هر ایرانی را به درد می آورد