Wordpress Themes

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

دیروز آسمون هم انگار قاطی کرده بود داشتم یه چیزی می نوشتم در وصف اولین برف زمستون که دیدم آفتاب شد بیرون رو نگاه کردم دیدم هم برف میادو هم آفتاب شده حالا این که کلن هنوز پاییزه بماند ! خلاصه که انگار مستی هوای برفی از سرم پریده باشه نوشته رو نیمه کاره به حال خودش رها کردم که اولین برف درست و حسابی که بارید برم سر وقتش

زدم به خیابون … یه لایه سفید همه جا رو پوشونده بود و می بارید سفید و زیبا .. زیبا و رقصان .. دلم می خواست پرشتاب تر می آمد و درشت تر و سفید تر.. دلم می خواست محو نمی شد و می نشست.. مثل همان روزهای خوب کودکی .. فریاد اول صبح مردان پارو به دوش با ته لهجه های شیرین ترکی و کردی و افغانی و .. بعد صدای تالاپ تالاپ برف هایی که از بالای پشت بوم پخش می شدند وسط کوچه و من دل دل می زدم واسه یه اجازه ساده که بپرم وسط کوچه .. و باز بی تاب شدن در هوس برف بازی و آدم برفی و پشت بوم و تلاش دست های کوچک من برای این که پارو را بندازم زیر اون حجم سفید و عجیب تا دستهای یخ زده ام لمس و کشفش کنه که چطور لای انگشتام آب می شه و گشتن تو زوایای پشت بوم به دنبال یه جایی که برفش تمیز باشه و یواشکی برف ها رو مزه مزه کردن .. یاد تمام آدم برفی هایی که ساختم و در سکوت آب شدند به خیر


سال ها بعد خودم مامان شدم باز دیدن همین هوا از پشت شیشه و دل دل زدن پویان برای برف بازی و بهونه گرفتن هاش که منو می کشوند تا وسط کوه ها و لپ های گل انداخته و خنده های دلنشین اش که لبخند زندگی بود و خود زندگی و تو این تنهایی سرد و برفی با فرسنگ ها فاصله بین من و عزیزترین کسانم چقدر این تصویرها شفاف هستند.. تصویر کوه هایی که سفید شده بودند با کودک من که از بارش برف شادمانی می کرد و با رفتن زمستون دلتنگ روزهای برفی می شد همیشه ..

ما هم گاهی شبیه به همین آدم برفی ها هستیم که بعد از مدتی تو خاطره ی کسانی که دوستشون داریم آب می شیم و اثری ازمون باقی نمی مونه جز یه هویج گندیده و یه شال گردن رنگی با دو تکه زغال یا نهایتن یک اسم..

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف

محل نوشتن نظرات