مسابقه بین بهترین وبلاگ های حقوق بشر
هر روز برایم رویایی باشد در دست نه دور دست
عشقی باشد در دل نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی
کابوس جنگ باز در نوار غزه تکرار می شود و کودکان و زنان و مردان بی گناه قربانی می شوند تا زورمدراران و قدرتمداران اقدامات همدیگر را تلافی کرده باشند. آن یکی راکت زده و سنگ پرتاب کرده این یکی بمب می اندازد بر سر مردم بی پناه تا عدالت و حقوق بشر و انسانیت یک جا و در انظار جهانیان به مسلخ رفته باشند. شهوت زورمندان مسلح به سلاح های کشتار جمعی برای نوشیدن خون بی گناهان پایانی دارد آیا؟
سهم بزرگی از کودکی بسیاری از ما هم در همان سال های کابوس خون و شهید و جنگ و بمب و شیمیایی شدن گم شد تا از این سو جام زهری نوشیده شود و آن سو سالها بعد سردار قادسیه به دار آویخته شود اما کیست فراموش کند آن سالهای حالا دور را که در میان جنگ و مرگ و آن قطعنامه ی 598 پوست انداختیم؟
توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک کرده و به پناهگاه بروید.
دلهره های کودکانه و پناه بردن به آغوش مادری که چهره اش گچ می شد وقتی از رادیوی سیاه آیوا این هشدار پخش می شد و بعد خاموشی بود و صدای شلیک ضدهوایی های آهنی که در تپه های اطراف شهر بیشتر مثل اسباب بازی بزرگی به نظر می رسیدند و حس کنجکاوی ما را آنقدر تحریک می کردند که متوسل شویم به بزرگترها تا از نزدیک ببینیم چطور کار می کنند و آیا واقعا می توانند هواپیما را وقت حمله ی هوایی نشانه بروند. خاموشی بود و موشک باران .. بمباران.. شکستن دیوار صوتی و وحشت از فروریختن نا به هنگام آوار بر سر ما یا دیگران. و همیشه در وضعیت سفید بود که خبر کشته شدن مردان و زنان و کودکانی در جای جای میهن را می شنیدیم .. مارش نظامی حمله و عملیات و خاکریز هایی که فتح می شدند، شهرهایی که اشغال می شدند و آزاد می شدند و چلچراغ های سر کوچه ها و خیابان ها که چند روز بعد با عکس جوان ترین ساکنین شهر آذین می شد و شب به شب آهنگران در تلویزیون برایمان نوحه خوانی می کرد.. آن زنان غریبه ی مهربان با شله های عربی بر سر که پیشتر ها در شهر ما نبودند و آوارگان جنگ زده نام گرفته بودند. ننه حلیمه .. مامان سعید و مامان علی و … چهره های تیره و جنوبی در ساختمان البرز سه راه خیام در قزوین که با کمترین امکانات هر شب خواب برگشتن به کاشانه می دیدند. همان خرمشهری که خونین شهر شده بود. بعضی هم که دیگر کاشانه ای نداشتند اصلن شوخی نبود خانه ی دایی محمد خودمان سه بار در شهرهای آبادان همدان و الیگودرز با خاک یکسان شده بود! یک آرایشگر ساده ی ساده که گاهی که از هجوم فکر و خیال رها می شد و سرخوش ترک بود در همان شب های سیاه غربت و آوارگی اش شعرهای حافظ و داستان های شاهنامه را از بر برایمان می خواند
روزگار کوپن و قحطی و جیره بندی و احتکار سهمیه های آذوقه و خواربار و در پستوهای فروشگاه آقای نویدی که حالا پسرانش از پس همان سال ها برای سفرهای درون شهری به اصطلاح خودشان محض دختر بازی حتا به کمتر از تویوتای آخرین سیستم نمی دانم چه رضایت نمی دهند! از خیابان های کودکی گذشتیم و آتش و خون را از سر گذراندیم، وحشت و نفرت از جنگ هنوز بعد از سال ها باقی است اما صلح جاودانه ترین رویای ما شد.
هذیان وار نوشتم انگار اما مگر می شود بوی خون و جنگ بیاید و به هذیان مبتلا نشد؟ غزه باشد یا افغانستان یا همان دارفور و سودان ! چه فرقی می کند؟ سکوت نکنیم
اس ام اس میاد: امروز روز اول دیماه هست ساعت 4 بعد از ظهر تو رو یاد چیزی نمی اندازه؟
شماره تلفن ناشناس هست .. ذهنم انگار کاملا خالیه .. گوشی تلفن رو اخیرا عوض کردم و هیچ کدوم از شماره ها رو هم حفظ نیستم اما حدس می زنم که خیلی آشنا باشه و جواب می دم: چرا یاد این که دارم آلزایمر می گیرم و می رم با عجله دوش بگیرم که یاد یه اسم می افتم
فروغ
وبا خودم زمزمه می کنم نجات دهنده در گور خفته است
میام بیرون و همین جواب رو می فرستم دلم طاقت نمیاره و زنگ می زنم و نازلی اونطرف خط از تو خیابون با خنده و شیطنت داد می زنه: می خواستم یادت بیارم امروز فروغ بخونی
صادقانه اعتراف می کنم که اول نشناختمش و بعد می گم که یه بار حدود سیزده سال پیش در چنین روزی ساعت 4 یک اتفاق برای من افتاد که ماحصل اون شد ازدواج و بعد … از قضا روز اول دی ماه رو همیشه خوب خوب یادم می مونه و یاد خاطرات دور دور و صمیمیتی که همه ما رو جذب کلام سحر آمیز فروغ فرخزاد می کنه
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
یلدای امسال هم گذشت با دیدار عزیزی که از مدت ها پیش به انتظار دیدنش بودیم .. جمع صمیمانه ی دوستان کمپینی در دفتر آقای سلطانی و تقدیر برای تلاش هاش و کتاب هزار و یک شبی که هدیه دادیم ..به مناسب شب یلدا آقای سلطانی هم این شعر رو خوند
چندان شب یلدای وطن طول کشید
کز آمدن سپیده نومید شدیم
شبگیر زخاک سرد برخاست و ما
پنداشته هان! سپیده از راه رسید
آخر شب با دعوت مهربانانه ی محبوبه شام رو در یک رستوران مثل بچه های غربت زده خوردیم .. گم شدن تو کوچه پس کوچه های پاسداران و کلی حرف و شوخی هم باعث نشد که از یاد چند چیز غافل بمونم.. پویان اولین شب یلدای بی من رو می گذروند و دل نگرانی برای خواهر عزیزم که شب یلدا رو در بیمارستان سر کرد.. فال حافظ رو هم در تنهایی گرفتم .. حافظ هم بوی بهبودی از اوضاع نمی شنید.
دیروز آسمون هم انگار قاطی کرده بود داشتم یه چیزی می نوشتم در وصف اولین برف زمستون که دیدم آفتاب شد بیرون رو نگاه کردم دیدم هم برف میادو هم آفتاب شده حالا این که کلن هنوز پاییزه بماند ! خلاصه که انگار مستی هوای برفی از سرم پریده باشه نوشته رو نیمه کاره به حال خودش رها کردم که اولین برف درست و حسابی که بارید برم سر وقتش
زدم به خیابون … یه لایه سفید همه جا رو پوشونده بود و می بارید سفید و زیبا .. زیبا و رقصان .. دلم می خواست پرشتاب تر می آمد و درشت تر و سفید تر.. دلم می خواست محو نمی شد و می نشست.. مثل همان روزهای خوب کودکی .. فریاد اول صبح مردان پارو به دوش با ته لهجه های شیرین ترکی و کردی و افغانی و .. بعد صدای تالاپ تالاپ برف هایی که از بالای پشت بوم پخش می شدند وسط کوچه و من دل دل می زدم واسه یه اجازه ساده که بپرم وسط کوچه .. و باز بی تاب شدن در هوس برف بازی و آدم برفی و پشت بوم و تلاش دست های کوچک من برای این که پارو را بندازم زیر اون حجم سفید و عجیب تا دستهای یخ زده ام لمس و کشفش کنه که چطور لای انگشتام آب می شه و گشتن تو زوایای پشت بوم به دنبال یه جایی که برفش تمیز باشه و یواشکی برف ها رو مزه مزه کردن .. یاد تمام آدم برفی هایی که ساختم و در سکوت آب شدند به خیر
ما هم گاهی شبیه به همین آدم برفی ها هستیم که بعد از مدتی تو خاطره ی کسانی که دوستشون داریم آب می شیم و اثری ازمون باقی نمی مونه جز یه هویج گندیده و یه شال گردن رنگی با دو تکه زغال یا نهایتن یک اسم.. ببین باز می بارد آرام برف فریبا و رقصنده و رام برف
سال ها بعد خودم مامان شدم باز دیدن همین هوا از پشت شیشه و دل دل زدن پویان برای برف بازی و بهونه گرفتن هاش که منو می کشوند تا وسط کوه ها و لپ های گل انداخته و خنده های دلنشین اش که لبخند زندگی بود و خود زندگی و تو این تنهایی سرد و برفی با فرسنگ ها فاصله بین من و عزیزترین کسانم چقدر این تصویرها شفاف هستند.. تصویر کوه هایی که سفید شده بودند با کودک من که از بارش برف شادمانی می کرد و با رفتن زمستون دلتنگ روزهای برفی می شد همیشه ..
اگر یک بار در تمام عمرم کرد بودن به دردم خورده باشد همین باری بود که صدای همدلانه ی دوستان نادیده ام در آن سوی دنیا را شنیدم و شعر را فهمیدم و حس کردم و لذت بردم! دانشجویان امنستی این ویدئو را در حمایت از کمپین ساخته اند
اعتراف می کنم که شهامت نداشتم به صورت آمنه نگاه کنم. چشمم که به عکس افتاد با دست پاچگی صفحه را بستم و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم باز خبر را از سر خواندم و دل و جرات بیشتری به خرج دادم تا نگاهی به عکس بیندازم.
با صدور قرار مجرميت از سوي بازپرس شعبه ششم دادسراي جنايي براي جواني كه متهم است با اسيدپاشي به صورت يك دختر، چشمان او را كور كرده است، پرونده متهم با درخواست قصاص و صدور كيفرخواست به دادگاه ارسال شد.
قاضی پرونده می گوید قانونگذار مجازاتهاي مربوط به اسيدپاشي را در مادههاي قانوني 283، 284 و 285 تعيين كرده است. اگر متهم نتواند رضايت شاكي را فراهم كند، وي نيز از ناحيه دو چشم قصاص خواهد شد.
با صدور چنین حکم کم سابقه ای، یک سوال ذهنم را عجیب قلقلک می دهد. قرار است این حکم چطور اجرا شود؟ فقط چشمهایش را به یک شیوه ی دیگر کور می کنندیا حتمن باید با اسید قصاص کنند؟ خود آمنه یا شخصی دیگر؟ چه کسی قرار است برای اجرای عدالت و دفاع از حق ضایع شده ی آمنه با اسید چشمهای مجرم را کورکند؟
باور کردنش سخت است که یک آدم عادی چنین توانی داشته باشد. دارم فکر می کنم چنین آدمی باید به چه درجه ای از سنگدلی رسیده باشد که بتواند اسید به صورت کسی بپاشد و کورش کند تا عدالت اجرا شود؟ چه ضمانتی وجود دارد که چنین فردی تهدید بالقوه ای برای جامعه نباشد؟ شاید هم حس افتخار داشته باشد! مثل آن قاضی که در تاکستان حکم سنگسار را اجرا کرد و به کار خود افتخار هم می کند..کامنت های زیر خبر را که می خوانم سرم سوت می کشد ! چقدر آدم ها تشنه ی خشونت هستند؟ یکی نوشته است در ملاء عام حکم را اجرا کنند! یعنی طرف را ببرند مثلن درمیدان هفت تیر و بعد در مقابل چشمان رهگذران اعم از کودک و پیر و جوان اسید را بپاشند توی صورت اش و مطمئن شوند که کور هم شده.. لابد درخواست بعدی این است که مراسم اسیدپاشی به صورت زنده از شبکه های سراسری جهموری اسلامی هم پخش شود که جوان ها عبرت بگیرند! حالا بماند که کورکردن چشم های این مجرم صورت آمنه را به حالت اول برنمی گرداند و از رنج زندگی او هم نخواهد کاست .. قصدم به هیچ وجه دفاع از این مجرم نیست حتا تصورش هم تن آدم را می لرزاند که دختر جوان و معصومی به خاطر خودخواهی خواستگارش و به صرف رد کردن درخواست ازدواج او به چنین مصیبتی دچار شود که تنها 17 عمل جراحی روی پلک چشمش انجام شود. بی تردید چنین انسان بی رحم و سنگدلی مستوجب مجازاتی سنگین است و درنهایت قوانین مستاصل استیفای حقوق انسان ها را به دست حق باختگان، مال باختگان، جان باختگان می سپرند تا انتقام گیری شخصی عدالت را برقرار کند .. جالب است که قانون به برخی افراد حق می دهد که آدم بکشند برای اجرای عدالت… دست و پا ببرند برای اجرای عدالت و تیر خلاص بزنند برای اجرای عدالت… اسید بپاشند برای اجرای عدالت…اما سالهاست قاتلین را دار می زنند و هنوز قتل اتفاقی است که هر بار با سناریوی جدیدی تکرار می شود. سالهاست که قانون می گوید دست و پای دزد را ببرید اما دزدان به کار خویشند. اسیدپاشی هم مصداق همین ماجراست. بعید می دانم مجنونی که به این شیوه ی وحشیانه برای انتقام و آزار دختران و زنان اقدام می کند از چنین مجازاتی عبرت بگیرد!
همه این ها فقط سوال بود نوشتم شاید فکرش رهایم کند
دارها برچیده خون ها شسته اند
و اوین به هیبت مرگ بود و آخر کار چندین جنازه بر دارها آویزان و دست ما کوتاه
همه محکومین امروز صبح بعد از اذان به دار آویخته شدند
حالی برای نوشتن نیست تنها صدای زجه های فرزانه و زهرا در سرم می پیچد
تمام شد . تمام
هر جمعه حس غریبی می آید انگار آرامش قبل از طوفان باشد و هر شنبه انتظار یک اتفاق جای این حس غریب را می گیرد گو این که هیچ خبری هم نباشد. کلافه می شوم و میان این غوغای بی انتهای درونی تنها راه این است که خود را بسپارم به موسیقی بلکه آرام و قرارم بدهد. سررشته ای در موسیقی ندارم و سواد موسیقیایی چندانی هم اما هنر شنیدنش را به وفور دارم تا حدی که مستم کند و پروازم دهد
این جمعه و شنبه اما معجون عجیبی از صدای ناظری و شعر شفیعی کدکنی مدام با من است و با شنیدنش میان موجی از خشم و حسرت و اندوه و عصیان غوطه ور می شوم و غلت می زنم. سفر عسرت با صدای شهرام ناظری و نوای ساز فرخزاد لایق که دو سال پیش در فرانسه اجرا شده اما اینطور که گفته می شود به دلیل اشعار بودار!! در ایران مجوز انتشار نگرفته. باز جای شکرش باقی است برای ما که در پی اشعار بود دار و گاهی طعم دار می گردیم بیرون از قفس سانسور وطنی و به یاری ابداعات تکنولوژیک راهی باز شده تا به شیوه ای غیر قانونی از شنیدن چنین کاری لذت ببریم! این آلبوم از طریق یکی از دوستان که هیچ لذتی از این نوع موسیقی نمی برد به دستم رسید و هنوز خودش نمی داند که چه لطف بزرگی در حقم کرده.
این مطلب هم یادداشتی است در همین رابطه که خواندنش بی تردید خالی از لطف نخواهد بود
شعر این قطعات از مجموعه “در میان باد و باران” شفیعی کدکنی که به م. آزاد تقدیم شده انتخاب شده. خلاصه ی داستان این که به سحر واژه های ناب این شعر و نوای بی بدیل این موسیقی و گرمی آواز ناظری دو سه روزی است که با یک کلیک چشمانم را می بندم و آماده می شوم برای پرواز
درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان میکند هر چشمه ای سر وسرودش را
چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را
بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنود از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند
بمان تا دشت های روشن آینه ها گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری که می گرید به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد ز جام و ساغر خیام
درین شب ها که گل از برگ و برگ از باد و ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی