خواستم ننویسم اینجا دیگر .. نشد که بشود.. دلم ناگهانی بهانه ی پرگاس را گرفت که خاک می خورد و غبار سکوت من همه جایش را پوشانده. نه این که حرف تازه ای نباشد، همیشه حرف تازه ای هست . حالا تو بگو از جنس همین دردهای تازه به وقت بی قراری های موسمی این روزها و شب ها که حکایتی دارند برای خودشان. حکایتی از جنس ملال و مزخرف ترین دلهره ها و دلتنگی های دنیا که هجوم می آورند نه یکی یکی، همه با هم هجوم می آورند و نهیب زدن های گاه وبیگاه هم هیچ افاقه نمی کند! لابد باید حرف زیاد می بود برای گفتن این روزهای بهاری لعنتی وقتی که دسته دسته دوستانم پشت میله ها رفته اند .. وقتی خانه ام و دست و دل نوشته هایم چپاول شده .. وقتی آن همه جان های زنده را دیده ام که به نوبت روی چوبه های دار تاب بازی کرده اند یا وقتی نظاره گر شوی شعارین انتخابات هستم که همه باید میان بد و بدتر گزینه ای داشته باشم لابد که سبز بشوم یا سفید یا آبی به رنگ جماعت و ملتی که همیشه درگیر و دار هیجانات موسمی و متاثر از موج سواری های پوپولیستی تصمیم گرفته و لاجرم اگر توی این این قوطی های شعار رنگی نشود نمی شود خب!
وقتی این همه سوژه ی روزگار ما که ملتماسانه می گویند مرا بنویس و من اما نوشتن یا حرف زدنم نمی آید کلمه ها تلنبار می شوند آنقدر که لال می شوم و نمی دانم از کدام سر بگیرم و به نخ بکشمشان و دست آخر از هیچ کدام یا شروع هم که می کنم هیچ افاقه نمی کند که می نویسم و همه واژه های گسترده بر بساط نوشتنم به یک باره روی کاغذ مچاله می شوند و یا با یک کیلیک دیلیت می شوند. حرف ها با مخاطب یا بی مخاطب که در ظرف زنجموره می ریزند لال می شوم و لاجرم باز پناهنده می شوم به هزارتوی کتاب ها که شاید ملال این روزها را کمرنگ تر کند و گم می شوم میان حرف هایی که دلم غنج می رود وقتی دیگری قشنگ تر از من روایت اش می کند و خودم را گم و گور می کنم تا انتظار و اضطراب تمام اتفاق های ناخواسته ای که قرار است بیفتند را فراموش کنم. حرف تازه گیرم تلخ اما هست. حرف تازه ای که در یک لحظه ی قطعی جان می گیرد در ذهنم .. حرفی که پیش تر نبود و حالا با بودنش فخر می فروشد از آن دست فخر که تلخ است و می گزد اما به شنیدن و خواندن می ارزد .. همان لحظه ی قطعی که درمی یابی همین زندگی، گیرم از نوع سگی اش هم گه گاه لذت هایی دارد برای خودش که ادامه اش می دهی، درست مثل همین لذت خواندن چند کتاب ساده، گیرم سردستی ترین شان که بی هیچ برنامه ی قبلی بر می داری و رهایت نمی کند تا به آخرین خطوط و درباره ی نویسنده و پشت جلد و … “دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد”… “اینجا همه آدم ها اینجوری اند” …”نقشه هایت را بسوزان” تا در نهایت لابه لای شعرهای “زنی عاشق در میان دوات” به بی پاسخی مطلق برسم وقتی می گوید
آیا طعم شهرهای بی خاطره را می شناسی ؟
و محله های بی گنجشک را
و قطارهای بی ایستگاه را
که بر ریل های بی پایان اندوه
تو را سراسیمه و با شتاب می برند؟
آه چه کابوس هایی که مرا به سوی تو باز می گردانند
و من موزه های اندوه را می گشایم
و نوار یادبود را با دندان گریه می برم
خواستم که دیگر ننویسم .. خواستم که برگردم و بنویسم .. با یک کلیک و زنجموره هایم منتشر می شوند توی دنیای مجاز.. شاید باز حرفم آمد و نوشتم .. نمی دانم
ارسال شده در مورخ 27 می 09 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: بدون نظر
امروز بعد یه هفته خونه نشینی و زمینگیر بودن قصد کردم دست دلم رو بگیرم و ببرمش گردش. اسفندیار رو بر می دارم و اول می برمش چند جرعه بنزین می دم گلویی تر کنه و بعدش سه تایی می ریم بیرون. من و اسفندیار و دلم! دکتر گفت یه مدت نباید رانندگی کنم اما خوب نیست آدم خیلی به حرف این دکترا گوش کنه.. اگه دست اونا باشه زندگی خیلی خیلی پاستوریزه می شه و بی مزه!گفتم اسفندیار یاد یه خاطره افتادم .. مرداد ماه بود که به این لقب مفتخر شد. لقب نچسب و مردونه ایه اما خب به احترام کسی که این اسم رو روش گذاشت منم عوضش نکردم و از همون وقت این پراید نوک مدادی شد جناب اسفندیار! گرگان بودیم ساعت 11 همون شبی که خسوف شد. چندم مرداد رو یادم نیست! هیچ حافظه ی خوبی برای به خاطر سپردن تاریخ ندارم. سه روز تمام رانندگی کرده بودم از تهران به رشت و از رشت تا گرگان حسابی هم خسته بودم. اما دوستی که مهمونش بودیم گفت می برمتون زیارت که خستگیتون در بیاد! خندیدم که بابا بی خیال این همه راه اومدیم بریم زیارت؟ اونم این وقت شب؟ گفت پشیمون نمی شی. از مسیری که راهنمایی می کرد روندم تا رسیدیم به یه جاده جنگلی کوهستانی. شیشه های ماشین رو کشیده بودیم پایین و خنکا که نه سرمای بی نظیرش می دوید زیر پوست تن و صورتمون. موسیقی و خود زندگی.. لا به لای یه جاده ی خاکی باریک تو کوه و جنگل و البته خطرناک طوری که مجبور بودم آهسته ی آهسته حرکت کنم..پرسیدم جاده خرابه خیلی دیگه مونده ؟! گفت اینجا هنوز خوبه به جاهای سخت تر می رسیم .. و رسیدیم به یه جاده سنگلاخی با شیب بی نهایت زیاد. بچه ها می خندیدن و انرژی می دادن که این پیچ رو هم رد کنی می رسی به یه پیچ دیگه که بعدش یه پیچ تند دیگه س! چیزی نمونده و اگه این ماشین تا اون بالا بکشه بیاد مفتخرش می کنیم به لقب اسفندیار و من نپرسیدم چرا اسفندیار! و اسفندیار من از رو نرفت و له له زنان ما رو رسوند تا اواسط دامنه کوه و جنگل . هر چند که وقتی از اون سفر برگشتم مریض شد طفلکی سرسیلندر سوزوند و کلی خرج دوا درمونش شد
زیارت ده کوچکی بود میون کوه های جنگلی و قرار بود بریم ویلای خاله ی میزبان گرامی.. یک نفرشون رو هم نمی شناختم اما صمیمی و خونگرم بودند و ساعت 12 شب با روی باز از ما استقبال کردند. رفتیم تو تراس ویلا جایی که تمام کوه و جنگل زیر پا و جلوی چشم بود. آسمون چسبیده بود به قله ی کوه و دست رو که دراز می کردی انگار مهتاب خانوم می نشست کف دست آدم. هر چی دلت می خواست می تونستی ستاره بکنی از آسمون.. ماه کم کم داشت می گرفت و هوا سردتر و سردتر می شد. دلم اما نمی خواست برگردم پایین و چه زیارتی بود..
.. هنوز هم فکر می کنم زندگی همونجاست فقط و فقط. با خودم می گفتم زیاده خواهیه که آدم اینجا یه آلونک داشته باشه و زندگی کنه؟حالا باز دلم هوای زیارت کرده اما فعلن که نطلبیده .. می رم که میون برگای پاییزی حسابی خودمو رنگی کنم .. خیلی وقته یخ زدم انگار می رم که خورشید خانوم اگه زورش رسید این یخ ها رو آب کنه .. من و اسفندیار و دلم سه تایی..
ارسال شده در مورخ 9 اکتبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: یک نظر
چند وقتی بود که شدیدا نیاز به آرامش مطلق داشتم .. مثلن یک سفر که هیچ کدام از فکر و خیالات روزمره را توشه ی راه نکنم و به هیچ کار نیمه تمامی فکر نکنم وبه هیچ دغدغه ای هم.. و حالا یک هفته استراحت مطلق نصیبم شده! با شیوه ای که در پیش گرفته بودم البته قابل پیش بینی هم بود. نشستن های مداوم پشت میز و پای کامپیوتر و به احتمال زیاد جا به جا کردن کارتن های کتاب که کار دستم داد. تقریبا دو روز است که از درد کمر خانه نشین شده ام خم و راست شدن برایم دشوار ترین کار دنیاست. دسترسی به دنیای مجازی هم برایم مشکل و تقریبن غیر ممکن شده .
از دکتر رفتن همیشه گریزان بوده ام و امروز وادار شدم بروم. آنهم با تحکم مهربانانه ی دوستی که لباس هایم را تنم می کند و هیچ بهانه ای را هم نمی شنود. نتیجه اش می شود اینها: رانندگی ممنوع . نشستن ممنوع بیرون رفتن از خانه ممنوع و فقط و فقط استراحت. بعلاوه ی کلی مسکن های رنگارنگ با اشکال متنوع از قرص و آمپول و غیره برای تسکین دردی که انگار سر آرام شدن ندارد.
با اجرای این دستورات پزشکی احتمالن دیوانه می شوم اما اختیار دست خودم هم نیست. توان حرکت کردن و حتا آرامشی برای خوابیدن نیست. دردی به سماجت یک مگس مزاحم. می خواهم اما نمی توانم این توفیق اجباری را به فال نیک بگیرم این مگس سمج لعنتی نمی گذارد! انرژی که بیکار ماندن از من می گیرد هزاربار بیشتر از انرژی است که در کار کردن صرف می کنم.
هزار کار نیمه تمام دارم که همیشه می مانند تا سر فرصت انجام شوند و بعد تبدیل می شوند به کابوسی که مدام همراهم هست و کوتاه ترین فرصت ها برای استراحت کردنم را با استرسی عجیب عجین می کند. با این توفیق اجباری یک هفته ای اما این کابوس انگار حضور پر رنگ تری دارد.
صدای همیشه مهربان و نگران مادر با همان ته لهجه ی کردی می پیچد که می گوید آخر کار خودت را کردی؟ قدر سلامتی ات را نمی دانی دختر از پا می افتی!
و بعد از چند روز استراحت مطلق
حدس می زدم تحملش خیلی خیلی سخت باشه و هست .. بی حوصلگی و خستگی مدام از این دراز کشیدن به تخت پشت. کتاب می خونم و موسیقی گوش می دم اما دلم پر می کشه که برم بیرون هزار ساعت پیاده روی کنم.. تنها امیدوارم این روزها و ساعت های باقی مونده زودتر بگذرن.. کتاب در زمانه ی پروانه ها از خولیا آلوارز رو خوندم .. کتاب خوبی که می شه لا به لای خطوط و صفحات اش ، پا به پای خواهران میرابال دهه های خشونت و کشتار دیکتاتوری تروخیو در جمهوری دومینیکن رو تجربه کرد.. هر چند که به نظر من سایه ی خفقان این دیکتاتوری رو یوسا در کتاب “سور بز” هنرمندانه تر ترسیم کرده بود.خواهران میرابال یا پروانه ها بعدها تبدیل به نماد مقاومت و مبارزه شدند و نهایتا سالروز کشتار اونها یعنی 25 نوامبر 1960 از سال 1991 در سراسر جهان به نام روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نامگذاری شد.
.. بقیه ما “زنان سیاسی” را در سلولی انداختند که بزرگ تر از اتاق پذیرایی و اتاق نشیمن مامان در مجموع بود. اما شوک واقعی وقتی بود که فهمیدیم شانزده هم سلولی دیگرمان چه کسانی اند: “غیر سیاسی ها” فاحشه، دزد، قاتل و درست همین ها بودند که به ما اعتماد کردند.. این جا همیشه از این اتفاق ها می افتد. هر روز و هر شب دست کم یک نفر کنترل اش را از دست می دهد و شروع می کند به فریاد زدن یا هق هق کردن یا ناله و زاری. مینروا می گوید بهتر است آدم خودش را راحت بگذارد اما هرگز خودش این کار را نکرده . راه دیگر این است که یخ بشوی و هرگز نشان ندهی چه احساسی داری و از فکر هایت حرف نزنی.. بعد یک روز از این جا بیرون می روی . آزاد آزاد اما تازه کشف می کنی قفل شده یی و کلیدش را جایی در اعماق قلب ات انداختی که نمی شود بیرون اش آورد..
ارسال شده در مورخ 4 اکتبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: بدون نظر
چه می کند حسین علیزاده با این هجرانی اش. گاهی زخمه های سازش به گوشه های دلم گیر می کند و هوش از سرم می برد. دو سه روزی هست که صدایش یکریز می پیچد در این خانه!
با سردرد شدید بیدار شدم . مطابق معمول از دسترس خارج شدم هم تلفن ها و هم خودم. وسایل را به جای این که جمع کنم و بسته بندی کنم سرجایشان مرتب کردم و هنوز چیزی را جمع نکرده ام . خانه ای که دوستش دارم.. چرایی اش را می دانم و نمی دانم .. ماه پیش قرار داد را تمدید کردم که یک سال دیگر بمانم اما جور در نمی آمد! روزگار سخت و سنگین می گذشت. مجبور بودم هزینه ها را کم کنم که دخل و خرج جور در بیاید و خودم به صاحبخانه اطلاع دادم که می روم و رفتنم بی تردید درست ترین انتخاب بود.
امروز طبق برنامه باید بخش عمده ی وسایلم را ببرم به خانه ای دیگر اما دست و دلم به کار نمی رود در این شرایط. فکر کنم یک حسی شبیه به بی خانمانی دارم انگار. دیروز که هیچ کاری نکردم امروز هم دست دلم به کار نمی رود! عجیب است هیچوقت دچار چنین حسی نشده بودم و همیشه مثل برق وباد اسباب کشی می کردم اما حالا حس دیگری دارم. اما دو روز است که دور خودم می چرخم! هجرانی گوش می کنم و کافه پیانو را می خوانم و خاطره روزهای رفته را رج می زنم… فکر می کنم چه شد که مجبور به ترک این خانه هستم.
سه روز پیش آفتاب سی و سه سالگی بودنم میان جمعی از عزیز ترین دوستانم غروب کرد و در تمام این سال ها هیچگاه تعلقات مالی زیادی نداشته ام. به سادگی عبور کرده ام و پشت سر گذاشته ام. اما این آپارتمان کوچک را که مال من نیست دوستش دارم. در و دیوار و گوشه گوشه اش خاطرات تلخ و شیرین دو سالی که گذشت را در خود جا داده است.
درست از فروردین امسال شروع شد. پیشتر از آن هرگز نفهمیدم زندگی در مضیقه یعنی چه! از ساعت هفت صبح می رفتم بانک و تا چهار عصر مدام کار می کردم. بعد از آن هم فرصت کافی داشتم که به دغدغه هایم بپردازم و هم درآمد کافی که هزینه های جاریم را.
به گمانم 18 بهمن سال گذشته بود. سر ساعت 7 صبح بود که رئیس کل حراست بانک در اتاق مدیر را زد. و حس یک اتفاق با من بود. پچ پچ هایشان از لا به لای پارتیشن ها عبور می کرد و از رئیس حراست اصرار و از جناب مدیر انکار. رئیس حراست می گفت پایین منتظر هستند که مرا بازداشت کنند و او باید مرا می برد تحویلشان می داد و جناب مدیر همکاری نمی کرد! ظاهرا توافقی هم کرده بودند که تا عصر آن روز که ماجرا به بازجویی غیر قانونی در حراست بانک و بردن کامپیوتر اداره ظاهرا ختم شد. اما فقط ظاهر ماجرا اینطور بود. درد بی درمانشان فعالیت من در کمپین بود و نوشته هایم در در سایت تغییر و پرگاس و پرونده ی قطوری از برگه هایی که انگار ردی از عقاید من رویشان بود دم دستشان بود! انضباط کاری ام نقص نداشت و بهانه ای نبود! تردید نداشتم که کارشان غیر قانونی است اما دستم به جایی هم بند نبود و درست اول فروردین بیرونم کردند و به فاصله چند ماه بعد حساب بانکی ام را هم مسدود اعلام کردند و این ماجراها همچنان ادامه دارد.. شش ماه در مقابل تنگناهای بی وقفه ی مالی مقاومت کردم و حالا باز مجبورم هزینه ها را کم کنم. فقط دلیلش را نمی فهم! کجای کارهایم و نوشته هایم دلیل قانونی به دستشان داد تا از کار بی کارم کنند و من به جایی برسم که حالا هستم! هر چند زندگی ادامه دارد و دست کم من آدمی نیستم که با این تنگناها از پا بنشینم یا بیفتم.. درستش می کنم
وقتی نیست و باید کامپیوتر را هم جمع کنم ! فقط دلم می خواست آخرین نوشته ام را بدون روتوش از همین جایی که الان هستم روی وبلاگ بگذارم ..
و ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
ارسال شده در مورخ 19 سپتامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: بدون نظر
شده ام آدمی که انگار تنها به واسطه ی درد هایش می تواند ببیند و بفهمد این روزها و نبود اگر آن سالهای دور و رفته و باران و شب زنده داری های من از پی بی قراری های تو، چه ساده می سپردمش این دل عصیان زده را به حجم نیست اندود روزهایی که از تمامی ابهام رو به رو با سرعتی جنون آمیز هجوم می آورند تا تو را از من دور تر کنند. دور و دور تر
تا شوق همیشه بودنت باز می آید، دلم هوای گردگیری همان رف کوچک با آینه ای نقره گون را می کند که آلبوم را از کنارش بردارم و دست های کوچکت دامنم را بکشد تا من یکی یکی تو را ورق بزنم و از شوق داشتنت رقصان تر شوم از برگ هایی که عنان اختیار خود به دست باد سپرده اند ..
حالا بیا و واسطه ی من و این آسمان شهریوری باش و بگو به باران که ببارد
چقدر می خواهم به تماشایت بنشینم وقتی قد می کشی مثل نهال های کوچک همان باغچه ی خانه ی پدری که فرتوت می شود هر روز و نگاه کنمت که سبز می شوی .. کاش اینجا تر بودی نازنینم و چشمهای روشنت مرا باز می تاباند که سراسر جانم تو شده بود و سر انگشت کوچکت گونه ام را لمس می کرد و می گفتی “آهان! گفته بودی که همه مادرا گاهی یواشکی گریه می کنن!”
خیال تو و شکوه ات که انگار می پنداری در مجال تن سپردن به جاده در گذرِ خاموش و گاه و بی گاه پنج شنبه ها است تنها که به سراغت می آیم می کاهدم و تو نمی بینی.. همان بهتر که نبینی فغان بی صدای درون خسته ام را
این روزها گاهی هم که درد رهایم می کند من به نبودنش عادت نمی کنم و چیزی کم دارم انگار.. چیزی شبیه به کلمه و سکوت می شوم سراسر:
حرمت نگه دار
گلم
که این اشک، خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
پی نوشت:
لعنت بر قانونی که تو را از من می گیرد!!
نه خوب نیستم! اینجا کمتر خودم را می نوشتم اما سانسور چرا؟؟
آشفته می نویسم … آشفته می خوابم .. آشفته بیدار می شوم .. لابد درست می شود!
چند روزی هست که موضوع خودسوزی یک زن ذهنم را پریشان کرده.. به زودی در باره اش خواهم نوشت!
ارسال شده در مورخ 27 آگوست 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: بدون نظر

رفتن
نیلو تلخ بود و هنوز هم جاش اینجا خیلی خیلی خالیه اما هر بار که ایمیلی از اون می رسه صداش باز می پیچه و دلمون برای شیطنت هاش تنگ می شه برای تعریف کردن سفرهای پرماجراش با اون طنز کلامش و به موهبت تکنولوژی فکر می کنم که برای تلخ ترین دردها هم گاهی مرهم اندکی داره .
ازش پرسیدم گربه ها رو چکار می کنی: گفت بچه هام دیگه بزرگ شدن باید برن دنبال زندگی شون
هنوز به اون شب خداحافظی و بام تهران فکر می کنم و آخرین تصویرش تو ذهنم قاب شده. به عکس ها نگاه می کنم و به خاطرات این روزهایی که تند و تند رفتن تا نیلوفرمون به زندگی جدید با فرسنگ ها فاصله از ما ادامه بده و ما اینجا با دلتنگی هامون کنار بیایم… مثل اون شب آخر که ما بغض داشتیم پنهونی و نیل مسخره بازی در می آورد تا نوبت به عکسای یادگاری رسید و ما کم کم یادمون رفت که داره می ره انگار برای همیشه و معلوم نیست دوباره کی بتونیم ببینیمش .. کنار اومدیم اما با کلی دلتنگی
نیل جان دلمون کلی برات تنگ شده کاش وبلاگت رو این روزها زود زود آپ کنی که از حال و احوالت بی خبر نمونیم :-*
پی نوشت ها:
اینجا خلوته و سکوتش رو دوست دارم !
از استرس دادگاه محبوبه هم تا اطلاع ثانوی راحت شدیم
حق کسانی که کمپین رو امضا کردن برای دانستن پشت صحنه های سکوت یک ساله چون و چرا نداره .. مطلب خانم شکوه میرزادگی در همین مورد با عنوان از یک بال کبوتر به بال دیگر که پیشنهاد می کنم حتمن بخونید
ارسال شده در مورخ 2 آگوست 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: 4 نظر
حسی بدیه وبلاگ ننوشتن وقتی نوشتن عادتت شده باشه. مثل بختکی که توی خواب گلو رو فشار بده॥ناگفته نمونه فرصت خوبی برای بازخوانی یا باز نگری بود. البته این توفیق اجباری با فیلتر شدن پرگاس نصیبم شد و به هر حال بلاگفا از نظر من خانه ی مطمئنی نبود و نیست. زمانی که هک شد نوشتم که برای کوچ از بلاگفا آماده شویم اما کوچ خودم خیلی با تاخیر بود. هنوز اینجا خیلی احساس راحتی نمی کنم و امیدوارم زود به این خونه ی جدید عادت کنم. یه دوست عزیز که مثل خیلی از دوستان دیگه تشویقم می کرد دوباره بنویسم خودش دست به کار شد و زحمت ساختن خونه ی جدید پرگاس رو کشید که یه دنیا ممنون
پست اول اینجا رو هم به عنوان آینه چراغ خونه ی نو از او به یادگار خواهم داشت…
و خوشحالمکولاژ خاطرات من و چند تا دیگه از دوستام که ابتکار تارای نازنینم بود
و اما از حال و هوای این مدت خودم بگم براتون:
گاهی برای رسیدن باید نرفت
چقدر کم پیدایی؟ کجایی دختر؟ چرا جواب تلفن رو نمی دی؟ چرا …و هزار و یک چرای دیگر که این روزها از زمین و زمان .. از لابه لای صفر ویک های دنیای مجازی تا امواج نامرئی تلفن روی سرت می بارد و تو یک درگیری لجوجانه با زمین و زمان پیدا کرده ای .. نه با زمین وزمان سر درگیری نداری .. با چیزی که از درونت می جوشد و ترا به خود می خواند. به عصیانی از جنس سکوت .. به آرامش، به تنهایی خود خواسته و خودساخته ای که از مدت ها پیش دست و پا کرده ای و از دست دادنش مثل بند آمدن نفس مثل نداشتن هوا به مرگ و جنون می کشاندت. همین تنهایی که به خاطرش زندگی ات را به زعم دیگران! ویران کرده ای تا گریز از روزمرگی، اما زندگی آنچنان سخت بر سرت، بر دلت، بر روحت، می کوبد که تاب نمی آوری .. رنج می بری .. رنجی که بی امان می گدازد و می سوزاند و پیش می رود و رسوب می کند در جایی که از عمقش تا پیش از این بی خبر بود ه ای .. رنجی که آنقدر حجیم و بزرگ می شود که دقیقا نمی توانی بفهمی از کجا ریشه می گیرد یا شکلش چطور است یا چه ماهیتی دارد یا دقیقا مثلا چطور می آزاردت اما این حس کلافگی هست .. مدام و مدام تر از همیشه .. همیشه این نگرانی از در کردن یا تمام نکردن کاری را با خودت یدک کشیده ای .. نگرانی که گاهی هیچ دلیل بیرونی ندارد ..یعنی کاری نیست که انجام شود اما حس انجام نشدن کاری با توست .. وظیفه ای نداری که بخواهی انجام دهی اما حس انجام ندادن وظیفه ای که باید انجام می دادی در توست..
بعضی ها از فرط درد به انفعال روی می آورند و بعضی ها به کار.. تمام این رنج می شود بهانه ای برای گریز.. گریختن به کار تا فرصتی نیابی به این حجم آزارنده فکر.. شب و روزت را نفهمی چطور می گذرد.. آدم ها را دیده و ندیده رد می کنی و بی آنکه فرصتی باشد برای شناخت یا ارتباط یا هر چه از این دست.. از این عمق سوزان می گریزی .. از هر چه تو را به تنهایی بی پایانت هدایت کند می گریزی .. و تمام حجم این رنج تبدیل می شود به انرژی بی پایان و وصف ناشدنی برای کار و کار و کار .. یک جایی انگار تمام می شود این انرژی .. مصرف شده است .. خرج شده است بی آن که جایگزین شده باشد. تو می مانی و خستگی و باز کار که این بار نه از سر فرار که از سر ضرورت های اولیه زندگی است اما رمقی نیست .. توانی نیست و یک باره چیزی در تو منفجر می شود .. به عظمت همان رنج که انگار غده ای چرکین شده است و تو بی مرهمی رهایش کرده ای .. کاش رهایش می کردی .. زیسته ای و هر لحظه شاید وسعتش را بیشتر کرده ای بی انکه خود دانسته باشی.. منفجر می شود و معنای یک کلمه در تو کامل می شود “تلاشی”..
تلنگری کافی است تا به تمامی ویران شوی..از دنیای هیاهو ها گریزان تر می شوی .. از سرو صدا ها و پچ پچه ها واهمه داری و به جز وقتی ضرورتی انکار ناپذیر پیش آید در را بر خودت و بر دیگران می بندی .. حصاری نامرئی دورت می کشی که انگار این روزها خیلی ها با سر به آن خورده اند … خودت هستی و خودت .. نگران دیر کردن نیستی این روزها.. خودت را دور می زنی .. خودت را می شنوی .. خودت را می نویسی.. چقدر دلت می خواهد باز گردی .. به کوچه های کودکی فراموش شده .. میان این که هست غریبه ای.. پرسه های بی پایان در خاطره ی لذت های گم شده و یادمان های قدیمی گیج و مستت می کند.. کشف دوباره ی رویاهای گمشده ات .. چند کهکشانی دست کم فاصله است میان تو و خودت؟
سر از کتابفروشی های رو به روی دانشگاه در می آوری .. انگار زمانی چیزی از این جا شروع شده بوده .. حسی شبیه عصیان خاموشی که ترا کشاند تا اینجا که هستی.. این بار با حس دیگری می روی و خب یک آقا مهدی اخترانی همیشه هست که با مکث های طولانی اما با حواس جمع پای حرف هایت بنشیند.. نگران و سرزنش بار است نگاهش اما خب دلگرمی عجیبی هم دارد.. می پرسد چه کرده ای با خودت.. تلاش مذبوحانه ات برای توضیح دادن با جمله ی بعدی اش متوقف می شود.. چشم هایت به قعر جمجمه ات نشسته اند و این حفره ی کبود که چشمانت را قاب گرفته می گوید: چه کرده ای با خودت؟ چند سوال کوتاه و کوتاه تر از سوال اول که منتظر پاسخی هم نیست انگار وبعد می گوید قهوه می خوری؟ و بعد سر حرف باز می شود و تو تازه گرم می شوی برای گفتن .. اما هر چیزی را نمی شود گفت و یکی انگار گفته بود وسعت دل هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.. همین است انگار که گاهی احساس می کنی دلت به اندازه ی تمام بیابان های رو به گسترش زمین خاکی وسعت پیدا کرده .. به اندازه ی تمام .. بگذریم ..
چند ساعتی می نشینی کنار موهای سپید و همدلی های آقا مهدی همیشه مهربان .. می گویی و گاهی در این میانه برخی از ناگفته ها یت از نوک زبانت سر می خورند بی تابانه و به هیأت واژه هایی در می آیند که لو می دهندت .. خجالت می کشی و سرخ می شوی اما پیر با تجربه ای که آن رو به رو نشسته است همدلی اش بیش از آن است که نگران این لو رفتن های گاه و بیگاهت باشی.. سر آخر با دست پر از کتاب بر می گردی به خانه .. پول را که می خواهی بدهی نگران است و نمی خواهد بگیردش .. می گوید بی پول می مانی .. ولش کن! بعد حساب می کنی و تو سماجت به خرج می دهی : ” اینقدر ها دست و پا چلفتی نیستم که پول چهارتا کتاب را نتوانم بدهم..” از حد معمول تخفیف خیلی بیشتری می دهد ..این همدلی های همیشگی آقا مهدی است که تا ساعت نزدیک دوازده چراغ کتابفروشی اش را مثل چراغ دلت روشن نگه داشته است. می گویی چیزی بدهد که به کار ملال لحظه های کسالت و رخوت تنهایی بیاید و می دهد .. ناتور دشت .. نغمه ی غمگین و جنگل واژگون و … تازه بیست و چهار ساعت را رد کرده ای از این دیدار که هر سه کتاب سالینجر را بلعیده ای و کتاب چهارم را که دستت می گیری چشمانت می سوزند “خرده جنایت های زناشوهری” .. بس است دیگر .. افراط هم حدی دارد .. کسالت نیست و خستگی نیست .. بی وقفه می خوانی .. مثل آن روزها که بی وقفه می خواندی و انگار این عطش تمامی ندارد..
بودن از آن گونه که باید باشی .. شدن .. پوست انداختن .. یک موسیقی مدام هست .. بی وقفه یک زمزمه ای، نوایی، با کلام و بی کلام سکوت پیرامونت را پر می کند
ارسال شده در مورخ 23 جولای 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: 2 نظر