خواستم ننویسم اینجا دیگر .. نشد که بشود.. دلم ناگهانی بهانه ی پرگاس را گرفت که خاک می خورد و غبار سکوت من همه جایش را پوشانده. نه این که حرف تازه ای نباشد، همیشه حرف تازه ای هست . حالا تو بگو از جنس همین دردهای تازه به وقت بی قراری های موسمی این روزها و شب ها که حکایتی دارند برای خودشان. حکایتی از جنس ملال و مزخرف ترین دلهره ها و دلتنگی های دنیا که هجوم می آورند نه یکی یکی، همه با هم هجوم می آورند و نهیب زدن های گاه وبیگاه هم هیچ افاقه نمی کند! لابد باید حرف زیاد می بود برای گفتن این روزهای بهاری لعنتی وقتی که دسته دسته دوستانم پشت میله ها رفته اند .. وقتی خانه ام و دست و دل نوشته هایم چپاول شده .. وقتی آن همه جان های زنده را دیده ام که به نوبت روی چوبه های دار تاب بازی کرده اند یا وقتی نظاره گر شوی شعارین انتخابات هستم که همه باید میان بد و بدتر گزینه ای داشته باشم لابد که سبز بشوم یا سفید یا آبی به رنگ جماعت و ملتی که همیشه درگیر و دار هیجانات موسمی و متاثر از موج سواری های پوپولیستی تصمیم گرفته و لاجرم اگر توی این این قوطی های شعار رنگی نشود نمی شود خب!
وقتی این همه سوژه ی روزگار ما که ملتماسانه می گویند مرا بنویس و من اما نوشتن یا حرف زدنم نمی آید کلمه ها تلنبار می شوند آنقدر که لال می شوم و نمی دانم از کدام سر بگیرم و به نخ بکشمشان و دست آخر از هیچ کدام یا شروع هم که می کنم هیچ افاقه نمی کند که می نویسم و همه واژه های گسترده بر بساط نوشتنم به یک باره روی کاغذ مچاله می شوند و یا با یک کیلیک دیلیت می شوند. حرف ها با مخاطب یا بی مخاطب که در ظرف زنجموره می ریزند لال می شوم و لاجرم باز پناهنده می شوم به هزارتوی کتاب ها که شاید ملال این روزها را کمرنگ تر کند و گم می شوم میان حرف هایی که دلم غنج می رود وقتی دیگری قشنگ تر از من روایت اش می کند و خودم را گم و گور می کنم تا انتظار و اضطراب تمام اتفاق های ناخواسته ای که قرار است بیفتند را فراموش کنم. حرف تازه گیرم تلخ اما هست. حرف تازه ای که در یک لحظه ی قطعی جان می گیرد در ذهنم .. حرفی که پیش تر نبود و حالا با بودنش فخر می فروشد از آن دست فخر که تلخ است و می گزد اما به شنیدن و خواندن می ارزد .. همان لحظه ی قطعی که درمی یابی همین زندگی، گیرم از نوع سگی اش هم گه گاه لذت هایی دارد برای خودش که ادامه اش می دهی، درست مثل همین لذت خواندن چند کتاب ساده، گیرم سردستی ترین شان که بی هیچ برنامه ی قبلی بر می داری و رهایت نمی کند تا به آخرین خطوط و درباره ی نویسنده و پشت جلد و … “دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد”… “اینجا همه آدم ها اینجوری اند” …”نقشه هایت را بسوزان” تا در نهایت لابه لای شعرهای “زنی عاشق در میان دوات” به بی پاسخی مطلق برسم وقتی می گوید
آیا طعم شهرهای بی خاطره را می شناسی ؟
و محله های بی گنجشک را
و قطارهای بی ایستگاه را
که بر ریل های بی پایان اندوه
تو را سراسیمه و با شتاب می برند؟
آه چه کابوس هایی که مرا به سوی تو باز می گردانند
و من موزه های اندوه را می گشایم
و نوار یادبود را با دندان گریه می برم
خواستم که دیگر ننویسم .. خواستم که برگردم و بنویسم .. با یک کلیک و زنجموره هایم منتشر می شوند توی دنیای مجاز.. شاید باز حرفم آمد و نوشتم .. نمی دانم
ارسال شده در مورخ 27 می 09 توسط آیدا سعادت | موضوعات: دل نوشته | نظرات: بدون نظر

مجموعه فعالان حقوق بشر مسابقه ای با عنوان حقوق بشر در آیینه ی وبلاگ ها رو شروع کرده و فرصت خوبی هست که وبلاگ هایی که در این حوزه فعالیت می کنند در این مسابقه شرکت بدیم.
بخش های مسابقه آموزش حقوق بشر، زنان، زندانیان،کودکان، کارگران، مدافعان محیط زیست، میراث فرهنگی، اقلیت های ملی و سایر بخش هایی که در صفحه اول اعلام شده هستند.
اهداف برگزاری این مسابقه هم اینطور اعلام شدند
تشویق وبلاگ نویسان به فعالیت های حقوق بشری
معطوف کردن نگاه خوانندهگان به وبلاگهاي مدافع حقوق بشر
رشد و آموزش حقوق بشر در ميان وبلاگ نويسان
حمايت از اينگونه وبلاگنويسان در مقابل فشارها
ايجاد پيوند و نزديکتر کردن هر چه بيشتر وبلاگنويسان حقوق بشر به يکديگر
شناخت اينگونه وبلاگنويسان و معرفي آنها
اگر برای حقوق بشر می نویسید برای شرکت در مسابقه تردید نکنید. این فرصت خوبی هست که وبلاگ هایی که در این حوزه ها موفق عمل می کنند معرفی بشن
ارسال شده در مورخ 16 فوریه 09 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
من هم روایت خودم را از تجمعی که به خشونت کشانیده شد همین جا ثبت می کنم آقایان ! گو با کمی تاخیر که از سر درد بود نه از سر تعلل! راستی دوربین هایتان چه مستنداتی از خشونت هایتان را ثبت کرده و می کند از سالها پیش تر! این مستندات را در اختیار افکار عمومی بگذارید تا قضاوت کنند میان ما و شما که شعارتان جنگ افروزی است و ابزارتان سرکوب و مشت و لگد و باتوم و آنان که از صلح می گویند و به کشتار و نسل کشی معترض هستند
روسری سفید پوشیده ام که رنگ صلح است. کمی دیر و در حالی که دقایقی از ساعت از 11 گذشته است به مقابل سفارت فلسطین می رسم. از دور می بینمشان با پلاکارد و بلندگو در دست از نسل کشی و جنایت و محکومیت سیاست های جنگ طلبانه می گویند. مادران صلح اند. فریاد صلح خواهانه ی خود را سر می کشند بی آن که مرگ بر بگویند. به آنها می پیوندم و فکر می کنم خوب است دست کم این تجمع را نمی توانند غیر قانونی اعلام کنند. اینجا همه دنیا بر یک موضع است و جنگ طلبان و غاصبان در یک سو. بلندگوی کوچک مادران صلح دست به دست می چرخد. خواهان توقف جنگ و نسل کشی در غزه هستند. تنها شعاری که در این تجمع داده می شود همین است: صلح صلح آتش بس
شما اما آنسو تر ایستاده اید و فریاد الله اکبر سر می دهید. نعره می زنید، چفیه بر گردن و مشت ها در هوا و عکس و فیلم می گیرید از تک تک ما و از دور با دست نشانمان می دهید. یعنی شناسایی شدید! حالا ما باید بترسیم؟ انگار یک نفر بی سیم به دست می گوید یک مشت منافق جمع شده اند چرا هیچ کاری نمی کنید؟
تعدادتان بیشتر شده است و کم کم تنه زنان به درون تجمع نفوذ می کنید و نعره های مرگ بر صلح طلب! و مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می دهید! مرگ بر صلح طلب آیا به این معنی نیست که خواهان جنگ هستید و کشتار؟ صدای بلندگوی کوچک دستی در میان نعره هایتان گم می شود. رها عکاسی می کند . من هم. تجمع کنندگان به آن سوی خیابان می روند. صف کشی می شود. از آن سوی خیابان فریاد جنگ به گوش می رسد و از این سو فریاد صلح که لیلی با پلاکاردی در دست به میانتان می آید. می ایستد و شعار صلح را با لبخندی بر لب در میانتان تکرار می کند.
درگیری در گوشه و کنار شروع می شود. از دور رها را می بینم در کشاکش با برخی از شما که برادر خطاب می شوید اما برادر نیستید! حرمت هر چه واژه هست هم به لجن کشیده شده. سیلی که بر صورت رها نواخته می شود تاب نمی آورم دوربین و رکوردر را به کسی می سپارم و به سمت رها می دوم. نامرد! هلم می دهید، مشت هایتان بر دست و صورت و کتفمان فرود می آید و لگدهایتان ساق پایمان را نشانه می رود. لنز دوربین رها را می شکنید و می گیرید و می گویید بیا کلانتری نیلوفر دوربینت را تحویل بگیر! رها اشک ریزان می رود و من باز می گردم به میان مادران صلح. خشم و درد جانم را فرا گرفته از مقابلتان که می گذرم فریاد می زنم از زنان غزه حمایت می کنید و زنان سرزمین خود را می زنید؟ ننگ بر شما! و آن سو تر بهمن احمدی امویی ایستاده است با صورت خونین. اسپری فلفل و خون چهره اش را پوشانده است. به خود می پیچد و در حالی که دوربین به دست بدرقه مان می کنید به سمت میدان فلسطین حرکت می کنیم.
دختری جوان و چادری به سمت مان می آید و می گوید موضوع تجمع چه بود. می پرسم خبرنگاری؟ از کجا؟ با تکان سر تایید می کند و می گوید از خبرگزاری فارس. می گویم شما که هر چه دستور باشد می نویسید نه واقعیت را ، اما پشیمان می شوم و باز دست او را می گیرم و می گویم بیا. تردید می کند می گویم مگر مصاحبه نمی خواهی و می برمش به میان مادران صلح. می شنوید خانم خبرنگار فارس؟ نعره کشان از کشتار زنان و کودکان بی دفاع غزه می گویند اما با تهدید و اسپری فلفل و مشت و لگد مادران صلح طلب ایرانی را نشانه می روند! مادران ایرانی برای حمایت از مادران و کودکان و مردم غزه کتک می خورند! جلوی سفارت فلسطین ! برای اعلام همبستگی آمده اند.. مرگ بر کسی هم نمی گویند تنها از صلح می گویند و آتش بس می خواهند اما با وقاحت تمام پیش چشم مردم و ماشین هایی که از خیابان عبور می کنند ناسزا گویان و تهدید کنان کتک شان می زنند! ما صلح طلب هستیم و اینان جنگ طلب! و نتیجه ی هر آنچه گفتیم به آن خبرنگار می شود این
خبر سراسر دروغ! خائنانه ترین نوع تنظیم خبر که تنها از قلم به مزدان کیهان ، فارس ، ایرنا و این اواخر مهر بر می آید. و در این میانه سخن گفتن از اخلاق رسانه ای برای خبرنگاران قلم به مزد لابد کاملا بی مورد است
نبش میدان ایستاده ایم که به طرف ما هجوم می آورید. با دشنام و توهین می گویید بروید و تهدید می کنید. خدیجه با یک از شما که جوانک گستاخی است حرف می زند . هل می دهید. و تو که دوربین رها را گرفته ای به طرف من می آیی. دستت را دراز می کنی که هلم بدهی عتاب آلود می گویم به من دست نزن. فحش می دهد و مشت سنگینی بر پهلویم فرود می آورد که تعادلم را از دست می دهم با فرخنده به داخل جوب پرت می شویم. درد نفس ام را می برد. درد نفسم را بریده است. توان ایستادن نیست و به ناچار روی جدول می نشینم از درد که آقای امویی با ماشین جلویمان می ایستد تا سوار شویم. خدیج می گوید باید برویم پزشک قانونی. فریاد می زنم کدام قانون خدیج؟ کدام قانون از چون مایی حمایت می کند؟! این قانون که مال ما نیست و باز به خود می پیچم از درد و اشک مجال نمی دهد. به خانه بر می گردم و گزارش را می نویسم با درد اما حیف است تصویر نداشته باشد. هر چند که تصاویر شما بی تردید گویا تر است از آنچه بر مادران صلح و دیگر صلح طلبان رفت.
حالا سوال آخرم را می پرسم: آقایان شما همدست جنگ طلبان نیستید که شعار جنگ سر می دهید و صلح طلبان را زیر مشت و لگد می گیرید؟
مرتبط : + و + و + و +
هر روز برایم رویایی باشد در دست نه دور دست
عشقی باشد در دل نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی
ارسال شده در مورخ 12 ژانویه 09 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: یک نظر
کابوس جنگ باز در نوار غزه تکرار می شود و کودکان و زنان و مردان بی گناه قربانی می شوند تا زورمدراران و قدرتمداران اقدامات همدیگر را تلافی کرده باشند. آن یکی راکت زده و سنگ پرتاب کرده این یکی بمب می اندازد بر سر مردم بی پناه تا عدالت و حقوق بشر و انسانیت یک جا و در انظار جهانیان به مسلخ رفته باشند. شهوت زورمندان مسلح به سلاح های کشتار جمعی برای نوشیدن خون بی گناهان پایانی دارد آیا؟
سهم بزرگی از کودکی بسیاری از ما هم در همان سال های کابوس خون و شهید و جنگ و بمب و شیمیایی شدن گم شد تا از این سو جام زهری نوشیده شود و آن سو سالها بعد سردار قادسیه به دار آویخته شود اما کیست فراموش کند آن سالهای حالا دور را که در میان جنگ و مرگ و آن قطعنامه ی 598 پوست انداختیم؟
توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک کرده و به پناهگاه بروید.
دلهره های کودکانه و پناه بردن به آغوش مادری که چهره اش گچ می شد وقتی از رادیوی سیاه آیوا این هشدار پخش می شد و بعد خاموشی بود و صدای شلیک ضدهوایی های آهنی که در تپه های اطراف شهر بیشتر مثل اسباب بازی بزرگی به نظر می رسیدند و حس کنجکاوی ما را آنقدر تحریک می کردند که متوسل شویم به بزرگترها تا از نزدیک ببینیم چطور کار می کنند و آیا واقعا می توانند هواپیما را وقت حمله ی هوایی نشانه بروند. خاموشی بود و موشک باران .. بمباران.. شکستن دیوار صوتی و وحشت از فروریختن نا به هنگام آوار بر سر ما یا دیگران. و همیشه در وضعیت سفید بود که خبر کشته شدن مردان و زنان و کودکانی در جای جای میهن را می شنیدیم .. مارش نظامی حمله و عملیات و خاکریز هایی که فتح می شدند، شهرهایی که اشغال می شدند و آزاد می شدند و چلچراغ های سر کوچه ها و خیابان ها که چند روز بعد با عکس جوان ترین ساکنین شهر آذین می شد و شب به شب آهنگران در تلویزیون برایمان نوحه خوانی می کرد.. آن زنان غریبه ی مهربان با شله های عربی بر سر که پیشتر ها در شهر ما نبودند و آوارگان جنگ زده نام گرفته بودند. ننه حلیمه .. مامان سعید و مامان علی و … چهره های تیره و جنوبی در ساختمان البرز سه راه خیام در قزوین که با کمترین امکانات هر شب خواب برگشتن به کاشانه می دیدند. همان خرمشهری که خونین شهر شده بود. بعضی هم که دیگر کاشانه ای نداشتند اصلن شوخی نبود خانه ی دایی محمد خودمان سه بار در شهرهای آبادان همدان و الیگودرز با خاک یکسان شده بود! یک آرایشگر ساده ی ساده که گاهی که از هجوم فکر و خیال رها می شد و سرخوش ترک بود در همان شب های سیاه غربت و آوارگی اش شعرهای حافظ و داستان های شاهنامه را از بر برایمان می خواند
روزگار کوپن و قحطی و جیره بندی و احتکار سهمیه های آذوقه و خواربار و در پستوهای فروشگاه آقای نویدی که حالا پسرانش از پس همان سال ها برای سفرهای درون شهری به اصطلاح خودشان محض دختر بازی حتا به کمتر از تویوتای آخرین سیستم نمی دانم چه رضایت نمی دهند! از خیابان های کودکی گذشتیم و آتش و خون را از سر گذراندیم، وحشت و نفرت از جنگ هنوز بعد از سال ها باقی است اما صلح جاودانه ترین رویای ما شد.
هذیان وار نوشتم انگار اما مگر می شود بوی خون و جنگ بیاید و به هذیان مبتلا نشد؟ غزه باشد یا افغانستان یا همان دارفور و سودان ! چه فرقی می کند؟ سکوت نکنیم
ارسال شده در مورخ 28 دسامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: یک نظر
اس ام اس میاد: امروز روز اول دیماه هست ساعت 4 بعد از ظهر تو رو یاد چیزی نمی اندازه؟
شماره تلفن ناشناس هست .. ذهنم انگار کاملا خالیه .. گوشی تلفن رو اخیرا عوض کردم و هیچ کدوم از شماره ها رو هم حفظ نیستم اما حدس می زنم که خیلی آشنا باشه و جواب می دم: چرا یاد این که دارم آلزایمر می گیرم و می رم با عجله دوش بگیرم که یاد یه اسم می افتم
فروغ
وبا خودم زمزمه می کنم نجات دهنده در گور خفته است
میام بیرون و همین جواب رو می فرستم دلم طاقت نمیاره و زنگ می زنم و نازلی اونطرف خط از تو خیابون با خنده و شیطنت داد می زنه: می خواستم یادت بیارم امروز فروغ بخونی
صادقانه اعتراف می کنم که اول نشناختمش و بعد می گم که یه بار حدود سیزده سال پیش در چنین روزی ساعت 4 یک اتفاق برای من افتاد که ماحصل اون شد ازدواج و بعد … از قضا روز اول دی ماه رو همیشه خوب خوب یادم می مونه و یاد خاطرات دور دور و صمیمیتی که همه ما رو جذب کلام سحر آمیز فروغ فرخزاد می کنه
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
یلدای امسال هم گذشت با دیدار عزیزی که از مدت ها پیش به انتظار دیدنش بودیم .. جمع صمیمانه ی دوستان کمپینی در دفتر آقای سلطانی و تقدیر برای تلاش هاش و کتاب هزار و یک شبی که هدیه دادیم ..به مناسب شب یلدا آقای سلطانی هم این شعر رو خوند
چندان شب یلدای وطن طول کشید
کز آمدن سپیده نومید شدیم
شبگیر زخاک سرد برخاست و ما
پنداشته هان! سپیده از راه رسید
آخر شب با دعوت مهربانانه ی محبوبه شام رو در یک رستوران مثل بچه های غربت زده خوردیم .. گم شدن تو کوچه پس کوچه های پاسداران و کلی حرف و شوخی هم باعث نشد که از یاد چند چیز غافل بمونم.. پویان اولین شب یلدای بی من رو می گذروند و دل نگرانی برای خواهر عزیزم که شب یلدا رو در بیمارستان سر کرد.. فال حافظ رو هم در تنهایی گرفتم .. حافظ هم بوی بهبودی از اوضاع نمی شنید.
ارسال شده در مورخ 21 دسامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
دیروز آسمون هم انگار قاطی کرده بود داشتم یه چیزی می نوشتم در وصف اولین برف زمستون که دیدم آفتاب شد بیرون رو نگاه کردم دیدم هم برف میادو هم آفتاب شده حالا این که کلن هنوز پاییزه بماند ! خلاصه که انگار مستی هوای برفی از سرم پریده باشه نوشته رو نیمه کاره به حال خودش رها کردم که اولین برف درست و حسابی که بارید برم سر وقتش
زدم به خیابون … یه لایه سفید همه جا رو پوشونده بود و می بارید سفید و زیبا .. زیبا و رقصان .. دلم می خواست پرشتاب تر می آمد و درشت تر و سفید تر.. دلم می خواست محو نمی شد و می نشست.. مثل همان روزهای خوب کودکی .. فریاد اول صبح مردان پارو به دوش با ته لهجه های شیرین ترکی و کردی و افغانی و .. بعد صدای تالاپ تالاپ برف هایی که از بالای پشت بوم پخش می شدند وسط کوچه و من دل دل می زدم واسه یه اجازه ساده که بپرم وسط کوچه .. و باز بی تاب شدن در هوس برف بازی و آدم برفی و پشت بوم و تلاش دست های کوچک من برای این که پارو را بندازم زیر اون حجم سفید و عجیب تا دستهای یخ زده ام لمس و کشفش کنه که چطور لای انگشتام آب می شه و گشتن تو زوایای پشت بوم به دنبال یه جایی که برفش تمیز باشه و یواشکی برف ها رو مزه مزه کردن .. یاد تمام آدم برفی هایی که ساختم و در سکوت آب شدند به خیر

سال ها بعد خودم مامان شدم باز دیدن همین هوا از پشت شیشه و دل دل زدن پویان برای برف بازی و بهونه گرفتن هاش که منو می کشوند تا وسط کوه ها و لپ های گل انداخته و خنده های دلنشین اش که لبخند زندگی بود و خود زندگی و تو این تنهایی سرد و برفی با فرسنگ ها فاصله بین من و عزیزترین کسانم چقدر این تصویرها شفاف هستند.. تصویر کوه هایی که سفید شده بودند با کودک من که از بارش برف شادمانی می کرد و با رفتن زمستون دلتنگ روزهای برفی می شد همیشه ..
ما هم گاهی شبیه به همین آدم برفی ها هستیم که بعد از مدتی تو خاطره ی کسانی که دوستشون داریم آب می شیم و اثری ازمون باقی نمی مونه جز یه هویج گندیده و یه شال گردن رنگی با دو تکه زغال یا نهایتن یک اسم..
ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
ارسال شده در مورخ 16 دسامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
اگر یک بار در تمام عمرم کرد بودن به دردم خورده باشد همین باری بود که صدای همدلانه ی دوستان نادیده ام در آن سوی دنیا را شنیدم و شعر را فهمیدم و حس کردم و لذت بردم! دانشجویان امنستی این ویدئو را در حمایت از کمپین ساخته اند
بعد از جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز به وب سایت تغییر برای برابری حالا با دیدن این ویدئو می گویم دست مریزاد و گرمی دست های پر مهری که آن پارچه های رنگین را برافراشته اند دستان یخ بسته ی ما و تمام زنان ایرانی که به تبعیض نه می گویند را گرم می کند.. این صدای همدلانه به هر زبانی که باشد مرهمی است برای ما که حتا در خانه هایمان نمی توانیم دور هم جمع شویم و اگر فرصتی می داشتیم تا همین پارچه های رنگین منقوش به صدای حق طلبی و اعتراض را در کوچه ها و خیابان های وطن بچرخانیم حالا امضاهای بیشتری پای بیانیه ی کمپین نشانده بودیم. صدایمان که شنیده شود دلمان گرم تر خواهد بود برای ادامه ی راه چه با نوشتن و چه با گشتن در کوچه ها و خیابان ها برای گرفتن یک امضای دیگر
ارسال شده در مورخ 3 دسامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
اعتراف می کنم که شهامت نداشتم به صورت آمنه نگاه کنم. چشمم که به عکس افتاد با دست پاچگی صفحه را بستم و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم باز خبر را از سر خواندم و دل و جرات بیشتری به خرج دادم تا نگاهی به عکس بیندازم.
با صدور قرار مجرميت از سوي بازپرس شعبه ششم دادسراي جنايي براي جواني كه متهم است با اسيدپاشي به صورت يك دختر، چشمان او را كور كرده است، پرونده متهم با درخواست قصاص و صدور كيفرخواست به دادگاه ارسال شد.
قاضی پرونده می گوید قانونگذار مجازاتهاي مربوط به اسيدپاشي را در مادههاي قانوني 283، 284 و 285 تعيين كرده است. اگر متهم نتواند رضايت شاكي را فراهم كند، وي نيز از ناحيه دو چشم قصاص خواهد شد.
با صدور چنین حکم کم سابقه ای، یک سوال ذهنم را عجیب قلقلک می دهد. قرار است این حکم چطور اجرا شود؟ فقط چشمهایش را به یک شیوه ی دیگر کور می کنندیا حتمن باید با اسید قصاص کنند؟ خود آمنه یا شخصی دیگر؟ چه کسی قرار است برای اجرای عدالت و دفاع از حق ضایع شده ی آمنه با اسید چشمهای مجرم را کورکند؟
باور کردنش سخت است که یک آدم عادی چنین توانی داشته باشد. دارم فکر می کنم چنین آدمی باید به چه درجه ای از سنگدلی رسیده باشد که بتواند اسید به صورت کسی بپاشد و کورش کند تا عدالت اجرا شود؟ چه ضمانتی وجود دارد که چنین فردی تهدید بالقوه ای برای جامعه نباشد؟ شاید هم حس افتخار داشته باشد! مثل آن قاضی که در تاکستان حکم سنگسار را اجرا کرد و به کار خود افتخار هم می کند..کامنت های زیر خبر را که می خوانم سرم سوت می کشد ! چقدر آدم ها تشنه ی خشونت هستند؟ یکی نوشته است در ملاء عام حکم را اجرا کنند! یعنی طرف را ببرند مثلن درمیدان هفت تیر و بعد در مقابل چشمان رهگذران اعم از کودک و پیر و جوان اسید را بپاشند توی صورت اش و مطمئن شوند که کور هم شده.. لابد درخواست بعدی این است که مراسم اسیدپاشی به صورت زنده از شبکه های سراسری جهموری اسلامی هم پخش شود که جوان ها عبرت بگیرند! حالا بماند که کورکردن چشم های این مجرم صورت آمنه را به حالت اول برنمی گرداند و از رنج زندگی او هم نخواهد کاست .. قصدم به هیچ وجه دفاع از این مجرم نیست حتا تصورش هم تن آدم را می لرزاند که دختر جوان و معصومی به خاطر خودخواهی خواستگارش و به صرف رد کردن درخواست ازدواج او به چنین مصیبتی دچار شود که تنها 17 عمل جراحی روی پلک چشمش انجام شود. بی تردید چنین انسان بی رحم و سنگدلی مستوجب مجازاتی سنگین است و درنهایت قوانین مستاصل استیفای حقوق انسان ها را به دست حق باختگان، مال باختگان، جان باختگان می سپرند تا انتقام گیری شخصی عدالت را برقرار کند .. جالب است که قانون به برخی افراد حق می دهد که آدم بکشند برای اجرای عدالت… دست و پا ببرند برای اجرای عدالت و تیر خلاص بزنند برای اجرای عدالت… اسید بپاشند برای اجرای عدالت…اما سالهاست قاتلین را دار می زنند و هنوز قتل اتفاقی است که هر بار با سناریوی جدیدی تکرار می شود. سالهاست که قانون می گوید دست و پای دزد را ببرید اما دزدان به کار خویشند. اسیدپاشی هم مصداق همین ماجراست. بعید می دانم مجنونی که به این شیوه ی وحشیانه برای انتقام و آزار دختران و زنان اقدام می کند از چنین مجازاتی عبرت بگیرد!
همه این ها فقط سوال بود نوشتم شاید فکرش رهایم کند
ارسال شده در مورخ 29 نوامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
دارها برچیده خون ها شسته اند
و اوین به هیبت مرگ بود و آخر کار چندین جنازه بر دارها آویزان و دست ما کوتاه
همه محکومین امروز صبح بعد از اذان به دار آویخته شدند
حالی برای نوشتن نیست تنها صدای زجه های فرزانه و زهرا در سرم می پیچد
تمام شد . تمام
ارسال شده در مورخ 26 نوامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر
وقتی دوستی می گوید ایمیلت را چک کن تقریبن همه ما می دانیم خبر بدی در راه است و این یعنی کش آمدن لحظه ها تا به خبر بد برسی . یعنی باید کاری کرد و در انتها خبر این است که فاطمه پژوه را به اجرای احکام زندان فرا خوانده اند .. و دلهره ها باز شروع می شوند. اعدام می شود؟ اعدام نمی شود؟ امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است و چه تقارن منحوسی دارد این روز برای زنی که در آستانه ی اعدام است. آخرین خبر این است که فاطمه از زندان رجایی شهر به اوین منتقل شده و همه ما می دانیم که این خبر خوبی نیست!
روایت دردهای این زن را مهوش شیخ الاسلامی در ماده 61 به تصویر کشیده است
با خرمشاهی تماس می گیرم . می گوید حکمی به من ابلاغ نشده اما هم بندی فاطمه خبر داده است که او را به زندانی دیگر می برند و گویا به اجرای احکام هم فرا خوانده شده. خبر را می نویسم جواب ایمیل ها ثانیه ای می آیند و صدای نگران آقای خرمشاهی که از اشک های دختر فاطمه می گوید و تلفن اش را می دهد تا کسی او را در رفتن به خانه ی اولیای دم همراهی کند. می گویند تهدید کرده اند که اسید می پاشیم اگر برای رضایت بیایید و خدیجه و آسیه مدام با آن خانه ی پر از اندوه در تماس هستند. بار قبل فاطمه از لحظه های پیش از اعدام و توقف حکم برای زهرا دخترش نوشته بود.
پاهايم سست شده بود.من سومين اعدامی بودم.اولين اعدامی را بردند.صدای شيون خانواده ها در محوطه پيچيده بود.کفش هايم را در آوردم.دومين اعدامی را هم بردند.دو خانم چادری بالای سر جنازه ها قران می خواندند.نوبت من شد.از ماشين پياده شدم.پاهايم توان حرکت نداشت.جنازه ها را که در آمبولانس ديدم ديگر نتوانستنم حرکت کنم که مامور آمد و خبر توقف حکم را داد
دردناک است نه؟ حالا نمی دانم باز چیزی نوشته یا نه اما التهاب و دلهره اش را حس می کنم . اضطراب و خیسی صورت دخترانش را هم حس می کنم
فاطمه بار دیگر در آستانه ی چوبه ی دار است آیا باز هم دستور توقف حکم در راه خواهد بود یا تمام می شود این بار؟ پیشنهاد پول هم به خانواده ی مقتول شده اما جواب را به امروز موکول کرده اند و اگر کارساز نباشد امشب باز وعده گاه مقابل زندان اوین خواهد بود برای آخرین تلاش ها. آیا در آخرین لحظه ها گشایشی در کار خواهد بود؟
ارسال شده در مورخ 24 نوامبر 08 توسط آیدا سعادت | موضوعات: متفرقه | نظرات: بدون نظر